30

آیه مباهله سندی بر حقانیت امام علی(علیه السلام)

«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمُ‏ْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتهَِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلىَ الْكَذِبِين»[1]

هر گاه بعد از علم و دانشى كه (درباره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: «بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود آن گاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.

در تفسير قمى از امام صادق ع روايت كرده كه فرمود: نصاراى نجران وقتى براى وفد و شرفيابى حضور رسول خدا ص حركت مى‏كردند، سه نفر از بزرگانشان به نام اهتم و عاقب و سيد با آنان همراهى نمودند، در مدينه وقتى موقع نمازشان رسيد، ناقوس نواخته به نماز ايستادند، اصحاب رسول خدا ص عرضه داشتند: يا رسول اللَّه اين مسجد تو است، مسجد اسلام است، چرا بايد در اينجا ناقوس بنوازند؟ رسول خدا ص فرمود: كارى به كارشان نداشته باشيد، بعد از آنكه از نمازشان فارغ شدند، به رسول خدا ص نزديك شده، پرسيدند: مردم را به چه دينى دعوت مى‏كنى؟

فرمود: به شهادت دادن به اينكه جز اللَّه معبودى نيست و اينكه من فرستاده خدايم و اينكه عيسى ع بنده‏اى است مخلوق كه مى‏خورد و مى‏نوشيد و سخن مى‏گفت پرسيدند: اگر مخلوق و بنده بود پدرش كه بود؟، در اينجا به رسول خدا ص وحى شد كه به ايشان بگو:

شما در باره آدم چه مى‏گوئيد؟ آيا بنده‏اى مخلوق بود، مى‏خورد و مى‏نوشيد و سخن مى‏گفت و عمل زناشويى انجام مى‏داد يا نه؟ رسول خدا ص همين سؤالات را از ايشان كرد، جواب دادند: بله بنده‏اى مخلوق بود و كارهايى كه برشمردى مى‏كرد، فرمود: اگر بنده بود و مخلوق پدرش كه بود؟ مسيحيان مبهوت و مغلوب شدند و خداى تعالى اين آيه را فرستاد:

" إِنَّ مَثَلَ عِيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ..." و نيز اين آيه را كه فرمود:" فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ- تا جمله- فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ". رسول خدا ص به ايشان فرمود: پس با من مباهله كنيد، اگر من صادق بودم لعنت خدا بر شما نازل شود و اگر كاذب باشم لعنتش بر من نازل شود، مسيحيان گفتند: با ما از در انصاف درآمدى، قرار گذاشتند همين كار را بكنند، وقتى به منزل خود برگشتند، رؤسا و بزرگانشان مشورت كردند و گفتند: اگر خودش با امتش به مباهله بيايند، مباهله مى‏كنيم چون مى‏فهميم كه او پيغمبر نيست و اگر خودش با اقرباءش به مباهله بيايد مباهله نمى‏كنيم، چون هيچكس عليه زن و بچه خود اقدامى نمى‏كند، مگر آنكه ايمان و يقين داشته باشد كه خطرى در بين نيست و در اين صورت او در دعويش صادق است، فردا صبح به طرف رسول خدا ص روانه شدند، ديدند كه تنها رسول خدا ص و على بن ابى طالب و فاطمه و حسن و حسين ع براى مباهله آمده‏اند، نصارا از اشخاص پرسيدند: اينان چه كسانى هستند؟ گفتند: اين مرد پسر عم و وصى و داماد او است و اين دخترش فاطمه س است و اين دو كودك، دو فرزندانش حسن و حسين ع هستند، نصارا سخت دچار وحشت شدند و به رسول خدا ص عرضه داشتند: ما حاضريم تو را راضى كنيم، ما را از مباهله معاف بدار، رسول خدا ص با ايشان به جزيه مصالحه كرد و نصارا به ديار خود برگشتند.[2]

و در عيون به سند خود از ريان بن صلت از حضرت رضا ع روايت كرده كه در گفتگويش با مامون و علما در فرق بين عترت و امت و فضيلت عترت بر امت آمده: كه علماى حاضر در جلسه پرسيدند: آيا خداى تعالى كلمه" اصطفاء" را در كتاب خود تفسير كرده؟

فرمود: ظاهر اين كلمه را در دوازده جا تفسير كرده، غير باطن آن و در آن حديث فرمود: اما سوم در آنجا است كه طاهرين از خلق خود را از ديگران متمايز ساخته و رسول خود را دستور مى‏دهد كه با عترتش به درگاه خدا ابتهال نموده، با نصارا مباهله كند و فرموده:" فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ"، علماى حاضر گفتند منظور از كلمه" انفسنا" خود آن جناب است، فرمود، اشتباه كرده‏ايد، منظورش على بن ابى طالب است، يكى از ادله اين معنا كلام رسول خدا ص است كه در باره قبيله بنى وليعه فرمود: بنى وليعه دست از خلاف‏كاريش بردارد و گرنه مردى را به سركوبشان مى‏فرستم كه چون نفس من است و منظورش على بن ابى طالب بود و منظور از كلمه" ابناء" حسن و حسين ع و منظور از كلمه" نساء" فاطمه س است و اين خصوصيت و امتيازى است كه احدى از امت مقدم بر ايشان نيست و فضيلتى است كه احدى از بشر در اين فضيلت و شرف به ايشان نمى‏رسد و احدى از خلق از ايشان در آن فضيلت سبقت نمى‏گيرند[3].[4]

ناگفته پيدا است منظور از" مباهله" اين نيست كه اين افراد جمع شوند و نفرين كنند و سپس پراكنده شوند زيرا چنين عملى به تنهايى هيچ فايده‏اى ندارد، بلكه منظور اين است كه اين نفرين مؤثر گردد، و با آشكار شدن اثر آن، دروغگويان به عذاب گرفتار شوند و شناخته گردند.

نكته‏ها:

1- دعوت به مباهله يك دليل روشن بر حقانيت پيامبر اسلام ص

چگونه ممكن است كسى كه به تمام معنى به ارتباط خويش با پروردگار ايمان نداشته باشد وارد چنين ميدانى گردد؟ و از مخالفان خود دعوت كند بياييد با هم به درگاه خدا برويم و از او بخواهيم تا دروغگو را رسوا سازد، و شما به سرعت نتيجه آن را خواهيد ديد كه چگونه خداوند دروغگويان را مجازات مى‏كند، مسلما ورود در چنين ميدانى بسيار خطرناك است زيرا اگر دعاى او به اجابت نرسد و اثرى از مجازات مخالفان آشكار نشود نتيجه‏اى جز رسوايى دعوت كننده نخواهد داشت، چگونه ممكن است آدم عاقل و فهميده‏اى بدون اطمينان به نتيجه، در چنين مرحله‏اى گام بگذارد؟ از اينجا است كه گفته‏اند دعوت پيامبر ص به مباهله، يكى از نشانه‏هاى صدق دعوت و ايمان قاطع او است، قطع نظر از نتايجى كه بعدا از مباهله به دست آمد.

2-" مباهله" سند زنده‏اى براى عظمت اهل بيت ع

غالب مفسران و محدثان شيعه و اهل تسنن تصريح كرده‏اند كه آيه مباهله در حق اهل بيت پيامبر ص نازل شده است و پيامبر تنها كسانى را كه همراه خود به ميعادگاه برد فرزندانش حسن و حسين ع و دخترش فاطمه ع و على ع بودند، بنا بر اين منظور از" ابناءنا" در آيه منحصرا" حسن و حسين" ع هستند، همانطور كه منظور از" نساءنا" فاطمه ع، و منظور از" انفسنا" تنها على ع بوده است و احاديث فراوانى در اين زمينه نقل شده است.

ولى بعضى از مفسران اهل تسنن كه كاملا در اقليت هستند كوشيده‏اند كه ورود احاديث را در اين زمينه انكار كنند، مثلا نويسنده تفسير" المنار" در ذيل آيه مى‏گويد:" اين روايات همگى از طرق شيعه است، و هدف آنها مشخص است، و آنها چنان در نشر و ترويج اين احاديث كوشيده‏اند كه موضوع را، حتى بر بسيارى از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساخته‏اند"!!

اما مراجعه به منابع اصيل اهل تسنن نشان مى‏دهد كه على رغم پندارهاى تعصب‏آلود نويسنده" المنار" بسيارى از طرق اين احاديث به" شيعه و كتب شيعه" هرگز منتهى نمى‏شود، و اگر بنا باشد ورود اين احاديث را از طرق اهل تسنن انكار كنيم ساير احاديث آنها و كتبشان نيز از درجه اعتبار خواهد افتاد.

براى روشن شدن اين حقيقت قسمتى از روايات آنان را در اين باب با ذكر مدارك در اينجا مى‏آوريم:

" قاضى نور اللَّه شوشترى" در جلد سوم از كتاب نفيس" احقاق الحق" طبع جديد صفحه 46 چنين مى‏گويد:

" مفسران در اين مسئله اتفاق نظر دارند كه" ابناءنا" در آيه فوق اشاره به حسن و حسين ع و" نساءنا" اشاره به فاطمه ع و" انفسنا" اشاره به على ع است.

سپس (در پاورقى كتاب مزبور) در حدود شصت نفر از" بزرگان اهل سنت" ذكر شده‏اند كه تصريح نموده‏اند آيه مباهله در باره اهل بيت ع نازل شده است و نام آنها و مشخصات كتب آنها را از صفحه 46 تا 76 مشروحا آورده است.

از جمله شخصيتهاى سرشناسى كه اين مطلب از آنها نقل شده افراد زير هستند:

1-" مسلم بن حجاج نيشابورى" صاحب" صحيح" معروف كه از كتب شش‏گانه مورد اعتماد اهل سنت است در جلد 7 صفحه 120 (چاپ محمد على صبيح- مصر).

2-" احمد بن حنبل" در كتاب" مسند" جلد 1 صفحه 185 (چاپ مصر).

3-" طبرى" در تفسير معروفش در ذيل همين آيه جلد سوم صفحه 192 (چاپ ميمنيه- مصر).

4-" حاكم" در كتاب" مستدرك" جلد سوم صفحه 150 (چاپ حيدر آباد دكن).         

5-" حافظ ابو نعيم اصفهانى" در كتاب" دلائل النبوة" صفحه 297 (چاپ حيدر آباد).

6-" واحدى نيشابورى" در كتاب" اسباب النزول" صفحه 74 (چاپ الهندية مصر).

7-" فخر رازى" در تفسير معروفش جلد 8 صفحه 85 (چاپ البهيه مصر).

8-" ابن اثير" در كتاب" جامع الاصول" جلد 9 صفحه 470 (طبع السنة المحمدية- مصر).

9-" ابن جوزى" در" تذكرة الخواص" صفحه 17 (چاپ نجف).

10-" قاضى بيضاوى" در تفسيرش جلد 2 صفحه 22 (چاپ مصطفى محمد مصر).

11-" آلوسى" در تفسير" روح المعانى" جلد سوم صفحه 167 (چاپ منيريه مصر).

12-" طنطاوى" مفسر معروف در تفسير" الجواهر" جلد دوم صفحه 120 (چاپ مصطفى البابى الحلبى- مصر).

13-" زمخشرى" در تفسير" كشاف" جلد 1 صفحه 193 (چاپ مصطفى محمد- مصر).

14-" حافظ احمد بن حجر عسقلانى" در كتاب" الاصابة" جلد 2 صفحه 503 (چاپ مصطفى محمد- مصر).

15-" ابن صباغ" در كتاب" الفصول المهمة" صفحه 108 (چاپ نجف).

16- علامه" قرطبى" در تفسير" الجامع لاحكام القرآن" جلد 3 صفحه 104 (چاپ مصر سال 1936).

در كتاب" غاية المرام" از صحيح مسلم در باب" فضائل على بن ابى طالب" نقل شده كه: روزى" معاويه" به" سعد بن ابى وقاص" گفت: چرا ابو تراب (على ع) را سب و دشنام نمى‏گويى؟! گفت:" از آن وقت كه به ياد سه چيز كه پيامبر ص در باره على ع فرمود افتادم از اين كار صرف نظر كردم ... (يكى از آنها اين بود كه) هنگامى كه آيه مباهله نازل گرديد پيغمبر ص تنها از فاطمه و حسن و حسين و على ع دعوت كرد و سپس فرمود: اللهم هؤلاء اهلى:" خدايا! اينها خاصان نزديك من‏اند".

نويسنده تفسير" كشاف" كه از بزرگان اهل تسنن است در ذيل آيه مى‏گويد:

" اين آيه قوى‏ترين دليلى است كه فضيلت اهل كساء را ثابت مى‏كند".

مفسران و محدثان و مورخان شيعه نيز عموما در نزول اين آيه در باره اهل بيت ع اتفاق نظر دارند، در تفسير" نور الثقلين" روايات فراوانى در اين زمينه نقل شده است.

از جمله به نقل از كتاب" عيون اخبار الرضا" در باره مجلس بحثى كه مامون در دربار خود تشكيل داده بود، اين چنين مى‏نويسد: امام على بن موسى الرضا ع فرمود:" خداوند پاكان بندگان خود را در آيه مباهله مشخص ساخته است و به پيامبرش چنين دستور داده: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا ... و به دنبال نزول اين آيه، پيامبر،" على" و" فاطمه" و" حسن" و" حسين" ع را با خود به مباهله برد ... اين مزيتى است كه هيچ كس در آن بر اهل بيت ع پيشى نگرفته، و فضيلتى است كه هيچ انسانى به آن نرسيده، و شرفى است كه قبل از آن هيچ كس از آن برخوردار نبوده است"[5].

 

مقصود از ابناءنا، نساءنا و انفسنا

جابر گويد: مقصود از ابناءنا و نساءنا و انفسنا خاندان پيغمبر (ص) است. شعبى گويد: مقصود از ابناءنا حسن و حسين و نساءنا فاطمه و انفسنا على است.[6]

در تفسیر اطیب البیان آمده است: كلمه أَبْنائِنا راجع به حضرت حسن و حسين عليهما السلام است زيرا امير المؤمنين عليه السّلام و صديقه طاهره سلام اللَّه عليها جزو أَبْنائِنا نيستند و اين آيه كمال صراحت را دارد كه فرزند دخترى هم فرزند است بر ردّ مخالفين كه گفتند بنونا بنو ابنائنا و بنو بناتنا بنو ابناء الرجال الأباعدى.

كلمه انفسنا است مسلما مراد خود پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نيست چون او داعى است يعنى دعوت كننده و البته بايد مدعوّ (دعوت شده) غير او باشد و مسلما آن غير از ابناء و نساء نيست زيرا در مقابل آنها ذكر شده بايد از رجال باشد آن هم هر رجلى نمي‌شود بايد مساس با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم داشته باشد كه صدق انفسنا بكند و مساس با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلم مراتبى دارد، يك مرتبه ادنى مسلم و مؤمن باشد سپس از قريش و هكذا از بنى هاشم و هكذا تا برسد بمرتبه اعلا كه در جميع شئونات از اخلاق و اعمال و مراتب ايمان و عصمت و علم و فضيلت و سائر شئون نبوى شبيه به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باشد حتى اگر به ضرورت دين و نصّ آيات و تواتر اخبار ثابت نشده بود كه مقام نبوت و رسالت اختصاص به خود آن حضرت دارد و غير او نبىّ و رسول تا قيامت نيست مي‌گفتيم كه بايد داراى اين مقام هم باشد، و بالجمله غير از مرتبه عليا سائر مراتب اطلاق انفسنا بر آنها مي‌شود لكن من جهة و اما از سائر جهات غيرنا بر او صادق است.

و مقتضاى اطلاق انفسنا دلالت دارد بر اينكه من جميع الجهات مشابه باشد جز جهتى كه ممكن نيست مماثل او پيدا شود مثل نبوت و رسالت.

 و اختصاص دادن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به امير المؤمنين عليه السّلام دلالت دارد بر اينكه امير المؤمنين عليه السّلام در جميع شئون مشابه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلم است حتى در ولايت و امارت و امامت جز آنكه بضرورت دين خلافش معلوم باشد و از همين جهت است حديث معروف در مباحثه مأمون ملعون با حضرت رضا عليه السّلام كه گفت به آن حضرت (ما الدليل على خلافة جدّك) حضرت فرمود: (آية انفسنا) ايراد كرد (لو لا ابنائنا) حضرت جواب فرمود (لو لا نسائنا).

توضيح الكلام اينكه كلمه انفسنا چنانچه بيان شد دلالت آن تمام است و همين مراد حضرت است، و اما ايراد مأمون اين است كه بقرينه ابنائنا مراد از انفسنا بزرگان و رجال است نه اين معنى، حضرت جواب فرمود اگر كلمه نسائنا كه دلالت ميكند بر نسايى كه انتساب تام بپيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم داشته باشند و فقط صديقه طاهره سلام اللَّه عليها بوده، مراد از انفسنا هم رجالى كه انتساب تام بپيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم داشته و فقط على عليه السّلام را بر اين اختيار فرمود معلوم ميشود احدى از رجال لياقت نداشته، چنانچه احدى از نساء حتى زوجات نبىّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لياقت نداشته.[7]

" فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ" ضمير متكلم مع الغير" نا- ما" در كلمه" ندع" با همين ضمير در كلمات" ابنائنا" و" نسائنا" و" انفسنا" تفاوت دارد، اولى به دو طرف متخاصم، يعنى رسول خدا ص و بزرگان نجد كه مسيحى بودند برمى‏گردد و آن سه ضمير ديگر به رسول خدا ص و همراهانش، و به همين جهت كلام آيه در اين معنا است كه فرموده باشد بيائيد تا ابناء و نساء و انفس را بخوانيم و آن گاه ما ابناء و نساء و انفس خود را و شما هم ابناء و نساء و انفس خود را دعوت كنيد ...، بنا بر اين در كلام اختصار گويى لطيفى بكار رفته و مصدر" مباهله" كه فعل" نبتهل" مضارع آن است به معناى ملاعنه است، يعنى لعنت كردن يكديگر، هر چند كه در خصوص آيه به معناى چيزى نظير محاجه بين شخص رسول خدا ص و بين بزرگان نصارا است، ولى تعميم دادن دعوت به فرزندان و زنان براى اين بوده كه اين احتجاج اطمينان آورتر باشد، چون وقتى كسى زن و بچه خود را هم نفرين كند، طرف مقابلش مى‏فهمد كه او به صدق دعوى خود ايمان كامل دارد، براى اينكه خداى تعالى محبت به زن و فرزند و شفقت بر آنان را در دل هر كسى قرار داده، به طورى كه هر انسانى حاضر است با مايه گذاشتن جان خود، آنان را از خطر حفظ كند و براى حفظ آنان و در راه حمايت و غيرت و دفاع از آنان دست به كارهاى خطرناك مى‏زند، ولى حاضر نيست براى حفظ خود، ايشان را به خطر بيندازد و عينا به همين جهت است كه مى‏بينيم در آيه شريفه فرزندان را اول و زنان را دوم و خويشتن را در مرحله سوم ذكر كرده، چون محبت انسان نسبت به فرزندان شديدتر و با دوام‏تر است. و از اينجا روشن مى‏گردد اينكه بعضى از مفسرين گفته‏اند: مراد از جمله" نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ ..." اين است كه بيائيد ما زن و بچه و خود شما را نفرين كنيم و شما زن و بچه و خود ما را نفرين كنيد، تفسير درستى نيست، براى اينكه اينطور معنا كردن آن نكته‏اى را كه، براى تشريك زن و بچه خاطرنشان كرديم باطل مى‏سازد.[8]

 

فضیلت حضرت علی(ع) بر طبق آیه مباهله

و در صحيح مسلم از عامر بن سعد بن ابى وقاص، از پدرش سعد روايت كرده كه گفت:

معاوية بن ابى سفيان (عليه لعائن اللَّه) به سعد دستور داده بود: به ابو تراب على بن ابى طالب ع ناسزا بگويد و او امتناع مى‏ورزيد، روزى معاويه از او پرسيد: چه چيز تو را از دشنام به على باز مى‏دارد؟ گفت: من تا چندى كه از رسول خدا ص سه تا جمله را به ياد دارم، على بن ابى طالب را دشنام نخواهم داد، سه تا كلمه است كه اگر يكى از آنها را در باره من گفته بود از هر نعمت گرانبها محبوب‏ترش مى‏داشتم، اول اينكه از رسول خدا ص در روزى كه به بعضى از جنگ‏هايش مى‏رفت و على ع را جانشين خود در مدينه كرده بود و على ع (به خاطر پاره‏اى زخم زبانهاى دشمنان) عرضه داشت: مرا در ميان زنان و كودكان جانشين كردى؟ شنيدم كه فرمود: آيا راضى نمى‏شوى به اينكه نسبت به من به منزله هارون باشى نسبت به موسى ع؟ با اين تفاوت كه بعد از من ديگر هيچ پيغمبرى نيايد و نبوتى نخواهد بود.

دومش اينكه در روز جنگ خيبر شنيدم مى‏فرمود:" به زودى رايت و پرچم جنگ را به دست مردى مى‏دهم كه خدا و رسولش را دوست مى‏دارد و خدا و رسول او نيز او را دوست مى‏دارند، فردا همه گردن كشيديم تا شايد آن شخص ما باشيم ولى به هيچ يك از ما نداد و فرمود: على را برايم صدا بزنيد، رفتند على ع را در حالى كه درد چشم داشت آوردند، پس آب دهان در چشمهايش انداخت و رايت جنگ را به دستش سپرد و خداى تعالى قلعه خيبر را به دست او فتح كرد، سوم اينكه وقتى آيه:" فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ ..." نازل شد، رسول خدا ص على و فاطمه و حسن و حسين ع را احضار نموده، آن گاه فرمود:" بار الها اينهايند اهل بيت من".[9]

در اينجا لازم ديدم، تذكر دهم كه مسئله مباهله اختصاص به شخص رسول خدا ص و آنهم در خصوص ماجراى نصاراى نجران ندارد، بلكه همانطور كه مؤلف قدس سره در رساله اعجاز خود فرموده، مباهله از معجزات باقيه اسلام و قرآن است، او چنين فرموده است:" هر فرد با ايمان مى‏تواند به اولين پيشواى خود پيامبر اسلام ص تاسى نموده، در راه اثبات هر حقيقتى از حقايق ثابته دين با همين سلاح پنجه در پنجه خصم خود انداخته، با درخواست از پيشگاه خداى توانا، فرمان نابودى وى را صادر كند.[10]

وَ أَنْفُسَنا: (و خودمان را) مراد از نفس پيغمبر فقط على «ع» است زيرا خود پيامبر كه نميتواند مراد باشد زيرا او دعوت كننده است و معنى ندارد كه انسان خود را دعوت كند و هميشه داعى غير از مدعو است و دعوت كننده نميتواند دعوت شده باشد پس حتماً مراد غير از نبى اكرم شخص ديگرى است و لذا حتماً اشاره بعلى عليه السلام است زيرا هيچكس نگفته كه غير از على و فاطمه و حسنين كسى در مباهله شركت داشته است و اين مطلب (كه در آيه على نفس پيغمبر خوانده شده) دلالت دارد بر علو مكان وى و درجه‏اى كه هيچكس بآن راه نيافته بلكه بنزديك آنهم نرسيده است و مؤيد آن از روايات يكى حديث شريف صحيح نبوى است كه پيغمبر درباره يكى از صحابه پرسيد كسى گفت على «ع» حاضر است حضرت فرمود من از نفس خود نپرسيدم كه على را نفس خود خوانده.

و حديث ديگرى كه پيامبر «ص» به بريده اسلمى فرمود: اى بريده على را دشمن مدار كه او از من است و من از اويم مردم از درخت‏هاى متفرق خلق شده‏اند و من و على از شجره واحده آفريده شده‏ايم.[11]

آيا على از عموم پيامبران أفضل نيست؟:

يكى از دليل‏هاى افضليت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله حديثى است كه آنحضرت در كتاب: عيون الاخبار رضا عليه السّلام بحضرت أمير ميفرمايد: خدا خلقى أفضل و برتر و گرامى‏تر از من نيافريده است. على عليه السّلام ميفرمايد: گفتم: يا رسول اللّه تو أفضل و برترى يا جبرئيل؟ فرمود: يا علي! خداى تبارك و تعالى پيامبران مرسل خود را بر ملائكه مقرب خود فضيلت و برترى داده و مرا بر جميع أنبياء و مرسلين خود فضيلت و برترى عطا فرموده است. يا علي! بعد از من اين فضيلت از تو و امامان بعد از تو خواهد بود.[12]

پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله- چنانكه در تفسير غرائب القرآن نيشابورى كه از أهل تسنن ميباشد در ذيل همين آيه نقل مى‏كند- در باره حضرت علي ابن أبي طالب مى‏فرمايد:

من اراد ان يرى آدم فى علمه، و نوحا فى طاعته، و ابراهيم فى خلته، و موسى فى قربته، و عيسى فى صفوته، فلينظر الى على بن أبي طالب عليه السلام.

زيرا اين حديث شريف كه مورد قبول عموم است نشان ميدهد اين خصلت- هائى را كه هر كدام از پيامبران اولو العزم يكى از آنها را داشته‏اند حضرت على بن أبي طالب عليه السّلام به تنهائى داراى كليه آنها بوده است!![13]

و مراد از «أَنْفُسَنا» حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام است، به چند دليل:

1- آنكه داعى و دعوت، مقتضى است مغايرت مدعوّ را، زيرا انسان داعى نفس خود نمى‏باشد، و الا لازم آيد اتحاد داعى و دعوت و مدعوّ به و بديهى است كه متحد، در خارج متعدد نباشد، و همچنين متعدد، متحد نخواهد بود پس واجب شد كه مدعوّ به، غير آن حضرت و مثل او باشد.

2- آنكه در اين آيه كه حضرت، مأمور به مباهله شد، به موجب «أَبْنائِنا» حضرات حسنين عليها السّلام را طلبيد، و به موجب «نِساءَنا» حضرت فاطمه عليها السلام را. پس اگر مراد «أَنْفُسَنا» نفس مبارك آن حضرت مى‏بود، البته حضرت على عليه السّلام را داخل نمى‏نمود و چون حضرت على عليه السّلام را داخل نمود، پس به تقرير سابق، ثابت گرديد مراد به «أَنْفُسَنا» على بن ابى طالب عليه السّلام است.

3- اجماع امت است كه حضرت على عليه السّلام داخل در مباهله بود و به غير پنج تن پاك، ششمى از اقارب و عشيره و اصحاب نبوده، پس لامحاله، حضرت على عليه السّلام نفس حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى‏باشد.[14]

احاديث بسيارى وارد شده كه آن حضرت، نفس رسول و نازل منزله آن سرور است:

1- در صواعق ابن حجر در آخر فصل دوم، روايت نموده كه: حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بعد از فتح مكه حمد الهى نموده، فرمود:

اوصيكم بعترتى خيرا و موعدكم الحوض و الّذى نفسى بيده لتقيمنّ الصّلوة و لتؤتنّ الزّكوة او لابعثنّ اليكم رجلا منّى او كنفسى يضرب اعناقكم، ثمّ اخذ بيد علىّ ثمّ قال هو هذا.[15] امر مى‏كنم شما را در حفظ عترت خودم به ايصال خير به ايشان، و وعده شما در حصول جزاى آن حوض كوثر است. و قسم به خدا هر آينه اقامه نماز كنيد و اتيان زكات نمائيد، و الا مى‏فرستم به سوى شما، مردى از خودم كه چون نفس و جان من باشد، بزند گردنهاى شما را. پس دست على را گرفته فرمود: او، اين على است.

2- در منهاج الكرامه و كشف اليقين- از ابن مغازلى روايت نموده كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود به بنى وليعه: لتنتهنّ او لابعثنّ رجلا نفسه كنفسى، طاعته طاعتى و معصيته معصيتى يفصلكم بالسّيف غيرى قالوا لا. هر آينه البته باز ايستيد از گناه و تمرّد، يا هر آينه مى‏فرستم مردى را كه مانند نفس من است. طاعت او، طاعت من و معصيت او، معصيت من. مميز سازد شما را به شمشير غير من، همه گفتند نه.

3- در مناقب- جابر بن عبد اللّه رضوان اللّه عليه روايت نموده كه: هر آينه شنيدم كه حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در باره حضرت على عليه السّلام خصالى را بيان مى‏فرمود كه اگر يكى از آنها در كسى باشد، هر آينه كافى است او را در فضل و شرف:

قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: علىّ منّى كهارون من موسى و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: علىّ منّى و انا منه قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: علىّ منّى كنفسى طاعته طاعتى و معصيته معصيتى و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حرب علىّ حرب اللّه و سلم علىّ سلم اللّه و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ولىّ علىّ ولىّ اللّه و عدوّ علىّ عدوّ اللّه و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: علىّ حجّة اللّه و خليفته على عباده و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حبّ علىّ ايمان و بغضه كفر و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حزب علىّ حزب اللّه و حزب اعدائه حزب الشّيطان و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: علىّ مع الحقّ و الحقّ معه لا يفترقان حتّى يردا علىّ الحوض و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: علىّ قسيم الجنّة و النّار و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من فارق عليّا فقد فارقنى و من فارقنى فقد فارق اللّه و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: شيعة علىّ هم الفائزون يوم القيمة.[16]

4- فخر رازى در تفسير كبير گويد: در اين آيه شريفه براى شيعه هست كه استدلال كنند به آن بر فضيلت حضرت على عليه السّلام بر جميع انبياى اولوا العزم و غير ايشان، زيرا خداوند تعبير فرموده است از على بن ابى طالب عليه السّلام، كه او نفس حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است. و از واضحات آنكه: اتحاد دو شخص در ذات، غير معقول باشد، پس لابد بايد مراد به- اتحاد، در مماثلت و مشابهت تامّه در صفات و كمالات نفسانيه است، از علم و عصمت و طهارت و رحمت و عفت و كرم و شجاعت و زهد و عبادت و جوانمردى و فتوت و غير اينها از صفات كماليه حضرت نبوى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. و شبهه‏اى نيست كه از جمله صفات پيغمبر خاتم، افضليّت آن سرور است بر تمام انبياء و رسل. و بعد از آنكه حضرت على عليه السّلام به نص آيه مباهله، نفس حضرت پيغمبر است، پس بايد او نيز مانند رسول خدا افضل از ساير انبياء و رسل باشد.[17]

على بن ابى طالب عليه السّلام در اين آيه مصداق «انفسنا» است يعنى: كسى را بخوانيم كه در فضيلت و مقام و ارزش بمنزله خود ما است، «انفسنا» جمع است ولى عمل رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نشان ميدهد: اين جمع فقط يك مصداق داشته و گرنه لازم بود اقلا سه مرد را با خود ببرد كه مصداق جمع باشند، از اينجا مقام والاى على بن ابى طالب عليه السّلام كاملا روشن ميشود، مباهله در سال نهم يا دهم هجرت در اواخر زندگى آن حضرت اتفاق افتاده و تا آن روز در اسلام فقط يك فرد در مزايا و فضائل مانند رسول وجود داشت.

زمخشرى در كشّاف پس از نقل اينكه: رسول خدا فقط على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام را با خود به مباهله برد مى‏گويد: براى فضيلت اصحاب كساء دليلى قويتر از اين واقعه نيست، ابن حجر در صواعق ذيل آيه نهم از آيات نازله در شأن اهل بيت، اين را از زمخشرى نقل كرده است. مأمون از حضرت رضا عليه السّلام پرسيد: بزرگترين فضيلت على بن ابى طالب كه قرآن ذكر ميكند كدام است؟ امام آيه مباهله را خواند.[18]

پی نوشت ها



[1] . سوره آل عمران، آیه61

[2] . تفسير قمى ج 1 ص 104.

[3] . عيون اخبار رضا ج 1 ص 228 ح 1 باب 23.

[4] . ترجمه المیزان، ج3، ص361.

[5] . نور الثقلين، جلد 1 صفحه 349- تفسير برهان، جلد 1 صفحه 289- تفسير عياشى، جلد 1 صفحه 177- بحار الانوار، جلد 20 چاپ جديد صفحه 52 و جلد 6 صفحه 652؛ به نقل از تفسیر نمونه، ج2، ص580-585.

[6] . ترجمه اسباب نزول، ص58.

[7] . أطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏3، ص230و231.

[8] . ترجمه المیزان، ج3، ص351و352.

[9] . مناقب ابن المغازلى ص 363 ح 310؛ به نقل از: ترجمه المیزان، ج3، ص366و367.

[10] . ترجمه المیزان، ج3، ص381.

[11] . ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏4، ص: 103

[12] . تفسير آسان، ج‏2، ص: 313

[13] . همان، ص314.

[14] .: 128.

[15] . اين حديث و حديث بعد با مضمون مشابه در كتاب شريف احقاق الحق، جلد 6، صفحه 449- 458 ثبت شده و مدارك عامى آن ذكر گرديده است.

[16] . بحار الانوار، جلد 40، صفحه 25، حديث 50- خصال صدوق، جزء دوّم، ابواب الثلاثة عشر، صفحه 496، حديث 5.

[17] . رجوع كنيد به تفسير فخر رازى، ذيل آيه 53 آل عمران. به نقل از تفسير اثنا عشري، ج‏2، ص129-131.

[18] . تفسير أحسن الحديث، ج‏2، ص: 95.

نظر ها

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

ثبت نظر

نام

ایمیل

وب سایت