28

شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها)

نمایشنامه  شرحال حال دردانه رسول خدا از وفات پیامبر تا لحظه شهادت ایشان و همچنین بیانگر غربت امیر المومنین پس از شهادت همسر گرامیشان را به تصویر می کشد

 

 راوی 1: آهسته سخن بگویید، آهسته تر بگریید. نمی خواهید صدای فاطمه را بشنوید؟ مگر نمی دانید که او بیمار است و توان بلند سخن گفتن را ندارد؟ آهسته بگریید صدایش را می شنوید.

 راوی 2: آهسته گریه کنید، آهسته، کودکان تاب شنیدن این صداها را ندارند این اشک ها پیک مرگند. مبادا کودکان فاطمه صدای گریه شما را بشنوند. 

 توضیح صحنه : (هرکدام ار کودکان به گوشه ای میروند) یکی به سمت حضرت زینب می رود و او بلند شده و می ایستد 

 راوی 1: بانوی کوچک خانه زهرا  چه اشکی در دعای قنوتش دارد از برای مادرمی گریید.- دخترک می نشیند-

  ای بانو روز های سخت تری در راه است –دخترک به اغوش مادر می رود-اغوش مادر را غنیمت شمار چرا که بعد

از ان خود تسلای دیگران می شوی

راوی 2 : بعد از ان توی می مانی غربت پدر و ان سحر که پدررا بدرقه می کنی  و چندی بعد  او را با فرق شکافته در آغوش می کشی .

 راوی 1: زینب جان تو  سکوت پر معنای حسن و  غربتش را به دوش می کشی. می بینی چگونه او در برابر چشمانتان ذره ذره آب می شود .وفقط  دعا می کنی ای کاش مانند مادرتان شبانه دفن می شد    تو باز هم صبر میکنی

 راوی 2: اما روزی می رسد  که زمین و زمان ناله سر میدهد . آسمان در هم می پیچد روزی که  از زمین خون می جوشد و تو تنها قافله سالار کربلا می شوی

 راوی 1: تو می مانی و  دختری ساله که تنها ارزویش آغوش پدر است

 راوی 2: تو می مانی و سر های که چه تماشایی شده اند  

 راوی 1: قران ناطق را به نیزه می کنند و تو چه زیبا مفسر ان می شوی.

 راوی 2: نشان می دهی که صبر را در خانه علی آموخته

 راوی 1: ای  امشب را به سر کن بانو کنار مادرت زهرا  که فردا قامتت چون قامت زهرا می شود

(راوی2 به سمت امام حسن می رود)در کنج خانه زهرا صدای یارب یارب  مجتبی یش به گوش می اید.

راوی 1: کریم اهل بیت  چه  نجوای دلنشینی دارد.

راوی 2: شب های مدینه شما را خوب می شناسند اما ن مردمش نه.

(راوی1 به سمت امام حسین)  خداوندا این حسین توست که دستانش را به سویت بلند کرده است می شنوی صدای  دعای قنوتش را اما روزی که میرسد که فرزندش برای توی به قنوت می گیرد و تو از او می پذیری(افکت صدای گریه بچه)

  راوی 2: روزها بدین طریق یکی پس از دیگری می گذشت  فاطمه  در مقابل چشمان فرزندانش  پرپر می شد

 راوی 1:  اما  امشب گویی  حال بانو بدتر  شده......

 

 

نظر ها

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

ثبت نظر

نام

ایمیل

وب سایت