رقیه(سلام الله علیها) گل حسینی

مقدمه

حضرت رقیه علیها السلام دختر امام حسین علیه السلام می‌باشد که این بزرگوار در واقعه کربلا حضور داشته‌اند و در شهر شام به شهادت رسیده‌اند اما به دلایل نیامدن نام مبارک ایشان در برخی از منابع دسته اول تاریخی سبب انکار وجود حضرت از سوی برخی افراد مغرض شده است.

در این مجموعه به بررسی اجمالی این قضیه تاریخی و اثبات وجود ایشان در منابع موجود و اسناد تاریخی، روایی، فرمایشات علما، کرامات، نحوه شهادت و مکان دفن و داستان‌های معتبر پیرامون ایشان پرداخته شده است.

 

پدر و مادر حضرت رقيه(علیها السلام)

پدر بزرگوار حضرت رقيّه عليها السلام، امام عظيم، حسين بن علي معروف‌تر از آن است که نياز به توصيف و معرّفي داشته باشد.

مادر حضرت رقيه عليها السلام، مطابق بعضي از نقلها، «ام اسحاق» نام داشت که قبلا همسر امام حسن عليه السلام بود، و آن حضرت در وصيت خود به برادرش امام حسين عليه السلام سفارش کرد که با ام اسحاق ازدواج و فضايل بسياري را براي آن بانو بر شمرد.[1] شيخ مفيد نیز در کتاب ارشاد ام اسحاق بنت طلحه را مادر فاطمه بنت الحسين عليها السلام معرفي مي‌کند.[2]

 

نام گذاری حضرت رقیه(علیها السلام)

رقیه از «رقی» به معنی بالا رفتن و ترقی گرفته شده است. گویا این اسم لقب حضرت و نام اصلی ایشان فاطمه بوده است؛ زیرا نام رقیه در شمار دختران امام حسین(علیه ‏السلام) کمتر به چشم می‏خورد و به اذعان برخی منابع، احتمال این که ایشان همان فاطمه بنت الحسین (علیه‏السلام) معروف به فاطمه صغری باشد، وجود دارد. در واقع، بعضی از فرزندان امام حسین(علیه‏ السلام) دو اسم داشته‏اند و امکان تشابه اسمی نیز در بین فرزندان آن حضرت وجود دارد.

گذشته از این، در تاریخ نیز دلایلی بر اثبات این مدعا وجود دارد؛ چنانچه در کتب تاریخی آمده است: «در میان کودکان امام حسین (علیه‏ السلام) دختر کوچکی به نام فاطمه بود و چون امام حسین (علیه‏ السلام) مادر بزرگوارشان را بسیار دوست می‏داشتند، هر فرزند دختری که خدا به ایشان می‏داد، نامش را فاطمه می‏گذاشت. همان گونه که هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام علی(علیه‏ السلام) وی را علی می‏نامید». گفتنی است سیره دیگر امامان نیز در نام گذاری فرزندانشان چنین بوده است.

اکثر محدّثان دو دختر به نام‌هاي سکينه و فاطمه براي امام حسين(علیه السلام) ذکر کرده‌اند؛ اما ابن شهر آشوب، و محمّدبن جرير طبري، سه دختر به نام‌هاي سکينه، فاطمه و زينب را براي آن حضرت برشمرده‌اند.[3]

در کتاب الارشاد شیخ مفید؛ شش فرزند برای آن حضرت ذکر شده که چهار پسر و دو دختر می‌باشند و دختر آخر فاطمه بنت الحسین علیهماالسلام که مادرش امّ اسحق علیها السلام دختر طلحه ابن عبدالله است و بعضی ایشان را همان رقیه علیها السلام می‌دانند.[4]

در ميان محدّثان قديم، تنها علي بن عيسي اربلي به نقل از کمال الدين گفته است که امام حسين شش پسر و چهار دختر داشت؛ ولي او نيز هنگام شمارش دخترها، سه نفر به نام‌هاي زينب، سکينه و فاطمه را نام مي‌برد و از چهارمي ذکري به ميان نمي‌آورد.[5] احتمال دارد که چهارمين دختر، همين رقيّه بوده باشد.

علامه حائري در کتاب معالي السبطين مي نويسد: بعضي مانند محمّدبن طلحه شافعي وديگران از علماي اهل تسنّن و شيعه مي‌نويسند: «امام حسين داراي ده فرزند، شش پسر و چهار دختر بوده است».[6]

سپس مي نويسد: دختران او عبارتند از: سکينه، فاطمه صغري، فاطمه کبري، و رقيّه عليهن السلام.

درباره سن حضرت نیز اقوال مختلفی بیان شده است. طبق پاره‌اي از روايت‌ها سن مبارک حضرت رقيه عليه السلام هنگام شهادت سه سال، و مطابق پاره‌اي ديگر چهار سال بود. برخي نيز پنج سال و هفت سال نقل کرده‌اند.

بر طبق نظر علامه حائري، رقيّه عليه السلام پنج سال يا هفت سال داشت و در شام وفات کرد. مادر ایشان «شاه زنان» دختر يزدجرد بود (يعني حضرت رقيّه خواهر تني امام سجّاد بود).[7]

 

شهادت و محل دفن

صاحب «مصباح الحرمين» مي نويسد: طفل سه ساله امام حسين عليه السلام شبي از شبها پدر را در عالم رويا ديد و از ديدارش شاد گرديد و در ظل مرحمتش آرميد. چون آن محترمه از خواب بيدار شد پدر خود را نديد. شروع به گريه کردن کرد. هر چه اهل بيت عليه السلام او را تسلي دادند آرام نشد. سبب گريه از او پرسيدند، آن مظلومه در جواب گفت: «أين ابي ابتوني بوالدي و قرة عيني» يعني کجاست پدر من، بياوريد پدر مرا و نور چشم مرا. پس آن مصيبت زدگان دانستند که آن يتيم پدر را در خواب ديده است، هر چند تسلي دادند آرام نشد. خود اهل بيت نيز منتظر بهانه براي گريه بودند، لذا گريه سکوت شب را شکست. همه با آن صغيره هم آواز شده مشغول گريه و زاري و ناله شدند. پس موهاي خود را پريشان نموده و سيلي بر صورتها مي‌زدند و خاک خرابه را بر سر خود مي‌ريختند، و صداي گريه ايشان چنان بلند گرديد که به گوش يزيد پليد کافر رسيد.

به روايتي ديگر، طاهر بن عبدالله دمشقي گويد: من نديم آن لعين بودم و اکثر شبها براي او صحبت مي‌کردم و او را مشغول مي‌نمودم. شبي نزد آن ملعون بودم و قدري هم از شب گذشته بود، پس به من گفت: اي طاهر! امشب وحشت بر من غالب است و قلبم در تپش افتاده و دلم از غصه و حزن پر شده، بسيار اندوه و غصه دارم که حالت نشستن و صحبت کردن ندارم. بيا سر من را در دامن‌گير... طاهر گويد: من سر نحس او را در دامن گرفتم. آن لعين به خواب رفت، و سر نوراني سيدالشهدا عليه السلام در آن وقت در طشت طلا در مقابل ما بود. چون ساعتي گذشت ديدم که ناگهان پردگيان حرم محترم امام حسين عليه السلام از خرابه بلند شد. آن لعين در خواب و من در اندوه بودم، که آيا چه ظلم و ستم بود که يزيد بدماب به اولاد بوتراب نمود؟

به طرف طشت نظر کرده ديدم که از چشمهاي امام حسين عليه السلام اشک جاري شده است، تعجب کردم، پس ديدم آن سر انور به قدر چهار ذراع گويا بلند شد و لبهاي مبارکش به حرکت آمده و آواز اندوهناک و ضعيفي از آن دهان معجز بيان بلند گرديد که مي گفت: «اللهم هولا اولادنا و اکبادنا و هولا اصحابنا» يعني خداوندا، اينان اولاد و جگر گوشه من هستند و اينها اصحاب منند.

طاهر گويد: چون اين حال را از آن حضرت مشاهده کردم وحشت و دهشت بر من غلبه کرد. شروع به گريه کردن کردم. به بالاي عمارت يزيد آمدم که خرابه در پشت آن عمارت بود، خيال مي‌کردم شايد يکي از اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله فوت شده، که مرگ او باعث اين همه ناله و ندبه شده است. وقتي بالاي قصر رسيدم ديدم تمامي اهل بيت اطهار عليه السلام طفل صغيري را در ميان گرفته‌اند و آن دختر، خاک بر سر مي‌ريزد و با ناله و فغان مي‌گويد:

«يا عمتي و يا اخت ابي اين ابي اين ابي». يعني: اي عمه، واي خواهر پدر بزرگوار من، کجاست پدر من؟ کجاست پدر من؟

آنها را صدا زدم و از ايشان پرسيدم که چه پيش آمده که باعث اين همه ناله و گريه شده است؟ گفتند: اي مرد، طفل صغير سيدالشهدا عليه السلام پدرش ‍را در خواب ديده، و اينک بيدار شده و از ما پدر خود را مي‌خواهد، هر چه به وي تسلي مي‌دهيم آرام نمي‌گيرد.

طاهر گويد: بعد از مشاهده اين احوال دردناک، پيش يزيد برگشتم. ديدم آن بدبخت بيدار شده به طرف آن سر، سر حسين بن علي عليه السلام نگاه مي‌کند و از کثرت وحشت و دهشت و خوف و خشيت، مانند برگ بيد بر خود مي‌لرزد. در آن اثنا سر اطهر آن مولا به طرف يزيد متوجه شده فرمود: اي پسر معاويه، من در حق تو چه بدي کرده بودم که تو با من اين ستم و ظلم نمودي و اهل بيتم را در خرابه جا دادي؟

«ثم توجه الراس الشريف الي الله الخبير اللطيف و قال: اللهم انتقم منه بما عامل بي و ظلمني و اهلي (و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون»

يعني سر مبارک شريف آن حضرت به سوي خداوند خبير و لطيف توجه نموده و گفت: خداوندا، از يزيد به کيفر رفتاري که با من کرده و به من و اهل بيت من ظلم نموده انتقام بگير.

وقتي يزيد اين را شنيد بدنش به لرزه در آمد و نزديک بود که بندهايش از يکديگر بگسلد.

پس از من سبب گريه اهل بيت عليهم السلام را پرسيد و سر آن حضرت را به خرابه نزد آن صغيره فرستاد و گفت: سر را نزد آن صغيره بگذاريد، باشد که با ديدن آن تسلي يابد. ملازمان يزيد سر حضرت سيدالشهدا عليه السلام را برداشته به در خرابه آمدند. چون اهل بيت دانستند که سر امام حسين عليه السلام را آورده‌اند، تماما به استقبال آن سر شتافتند و سر امام حسين عليه السلام را از ايشان گرفته و اساس ماتم را از سر گرفتند، به ويژه زينب کبري عليها السلام که پروانه‌وار به دور آن شمع محفل نبوت مي‌گرديد. پس چون نظر آن صغيره بر سر مبارک افتاد پرسيد: «ما هذا الراس؟» اين سر کيست؟ گفتند: «هذا راس ابيک» اين، سر مبارک پدر توست. پس آن مظلومه آن سر مبارک را از طشت برداشت و در برگرفت و شروع به گريستن نمود و گفت: پدر جان، کاش من فداي تو مي‌شدم، کاش قبل از امروز کور و نابينا بودم، و کاش مي‌مردم و در زير خاک مي‌بودم و نمی‌ديدم محاسن مبارک تو به خون خضاب شده است. پس اين مظلومه دهان خود را بر دهان پدر بزرگوار خود گذاشت و آن قدر گريست که بيهوش شد. چون اهل بيت عليهم السلام آن صغيره را حرکت دادند، ديدند که روح مقدسش از دنيا مفارقت کرده و در آشيان قدس در کناره جده‌اش فاطمه زهرا عليها السلام آرميده است.

چون آن بي‌کسان اين وضع را ديدند، صدا به گريه و زاري بلند کردند، و عزاي غم و زاري را تجديد نمودند آن دختري که در خرابه شام از دنيا رحلت فرموده و شايد اسم شريفش رقيه عليه السلام بوده، و از صباياي خود حضرت سيدالشهدا عليه السلام بوده چون مزاري که در خرابه شام است منسوب به اين مخدره و معروف به مزار رقيه عليه السلام است.[8]

دلایل اثبات وجود حضرت رقیه (علیها السلام)

ذکر نشدن نام «رقیه» در برخی منابع تاریخی نمی‌تواند دلیل بر عدم وجود ایشان باشد؛ چرا که وجود نام‌های اشتهاری(کنیه و لقب) در کنار نام اصلی افراد از رسومات رایج عرب است علاوه بر این که عده‌ای معتقدند، حضرت رقیه علیها السلام همان فاطمه صغری است که نامش در بسیاری از کتب تاریخی ذکر شده که در اینجا به بررسی برخی از این کتاب پرداخته می‌شود.

اسناد تاریخی

قديمي‌ترين كتابي كه از حضرت رقيه (عليهاالسلام) به عنوان دختر امام حسين(عليه‌السلام) ياد كرده است و شهادت او را در خرابه شام مي‌داند، كتاب کامل بهایی است. اين كتاب، اثر عالم بزرگوار، شيخ عمادالدين الحسن بن علي بن محمد طبري امامي است كه در سال 675 هجري قمري تأليف شده و به دليل قدمت زياد و نزدیک بودن تألیف با رویدادهای نگاشته شده از ارزش ويژه‌اي برخوردار است.[9] شيخ عباس قمي نیز در نفس المهموم و منتهي الامال، ماجراي شهادت حضرت رقيه (عليهاالسلام) را از كتاب کامل بهایی نقل مي‌كند.

1. يكي ديگر از كتاب‌هاي كهن كه در اين زمينه مطالبي نقل نموده، كتاب اللهوف از سيدبن طاووس است. بايد دانست احاطه ايشان به متون حديثي و تاريخي اسلام و شيعه، ممتاز و چشم‌گير است. سيد بن طاووس (متوفاى 664 ق) مى‏نويسد: «حضرت سيد الشهداء علیه السلام، زمانى كه اشعار معروف «يا دَهْرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ...» را ايراد فرمود، زينب‏علیها السلام و اهل حرم، فرياد به گريه بلند كردند. حضرت آنان را امر به صبر كرد؛ آن‏گاه فرمود: «يا اُخْتاهُ يا اُمَّ كُلْثُوم، وَاَنْتِ يا زَيْنَبُ وَاَنْتِ يا رُقَيَّةُ وَاَنْتِ يا فاطِمَةُ، وَاَنْتِ يا رُبابُ، اُنْظُرْنَ اِذا اَنَا قُتِلْتُ فَلا تَشْقَقْنَ عَلَىَّ جَيْباً وَلا تَخْمَشْنَ عَلَىَّ وَجْهاً وَلا تَقُلْنَ عَلَىَّ هَجْراً؛[10] خواهرم امّ كلثوم و تو اى زينب و تو اى رقيه و تو اى فاطمه و تو اى رباب دقّت كنيد زمانى كه من به قتل رسيدم، [در مرگم] گريبان چاك نزنيد و صورت نخراشيد و كلامى ناروا بر زبان نرانيد.»

طبق اين سخنان، نام رقيه علیها السلام به زبان امام حسين‏(علیه السلام) جارى شده است. پس بايد يكى از بستگان نزديك حضرت باشد و از آنجا كه بين خواهران و يا همسران، شخصى با اين نام نداشته‏ايم به احتمال، دختر حضرت، مقصود است.

2. در مقتل ابومخنف نيز آمده است كه حضرت پس از شهادت علي اصغر (عليه‌السلام)، فرياد برآورد: امام حسين‏ علیه السلام پس از شهادت على اصغر به ظاهر به عنوان خداحافظى به خيمه آمد؛ آن‏گاه فرياد برآورد: «يا اُمَّ كُلْثُومَ، وَ يا سَكِينَةُ وَيا رُقَيَّةُ وَ يا عَاتِكَةُ وَ يا زَيْنَبُ يا اَهْلَ بَيْتِى عَلَيْكُنَّ مِنِّى السَّلامُ؛[11] اى امّ كلثوم! اى سكينه! اى رقيه! اى عاتكه! اى زينب! اى اهل بيت من! خداحافظ!»

اين مطلب را سليمان بن ابراهيم قندوزي حنفي در كتاب ينابيع المودة از مقتل ابومخنف نقل مي‌كند. اينجا هم از رقيّه در رديف خواهران و دختران نام برده شده است.

3. هنگامى كه زينب‏علیها السلام در كوفه با سر بريده ابا عبد اللّه‏ علیه السلام مواجه شد، اشعارى سرود كه در ضمن آن آمده است: «يا اَخِى فاطِمُ الصَّغِيرَةُ كَلِّمْهَا فَقَد كادَ قَلْبُها اَنْ يَذُوبا؛[12] اى برادرم! با فاطمه كوچك سخن بگو كه نزديك است قلبش ذوب شود [و تهى شود].» فاطمۀ صغيره در ذهن متأخران و متقدمان بر رقيّه اطلاق مى‏شده است. با توجه به اينكه فاطمه، دختر بزرگ امام حسين‏ علیه السلام بوده و به عقد حسن مثنى در آمده است، نمى‏تواند اين فاطمه، همان فاطمه باشد. پس بايد دختر ديگرى براى ابا عبد اللّه‏ علیه السلام باشد كه به سر بابا خيره خيره نگاه مى‏كرده است.

6. اشعار سيف بن عميره نخعى كوفى كه در دوران امام صادق‏ علیه السلام مى‏زيسته است، در ضمن اين قصيده آشكارا دوبار، نام رقيّه را آورده است: (شيخ فخرالدين طريحي[13] درکتاب «المنتخب»[14] (که سوگنامه‌اي منثور و منظوم در رثاي شهداي آل الله بويژه سالار شهيدان عليهم السلام است) کلّ قصيده را آورده است که در بيت ما قبل آخر آن، شاعر صريحا به هويّت خود اشاره‌اي دارد)؛

وَ سكيْنَةُ عَنْها السَّكِينَةُ فارَقَتْ                     لَمَّـا اَبتَدَيـتَ بِـفُرقَةِ وَ تَغَيُّـرِ

وَ رُقَيَّـةُ رَقَّ الْحَسُـودُ لِضَعْفِهـا                     وَ غدا لِيُعْذِرَهَا الَّذِى لَمْ يَعْذَرُ

وَ لِاُمِّ كُلْثُـومَ يَـجِـدْ جَدِيـدهـا                     لثم عقيـبٍ دَمُوعُها لَمْ يـكرر

لَـمْ اَنْسِهـا وَ سَكِيـنَـة وَ رُقَيّـَةَ                    يَبْكِينَـهُ بَـتَـحسُّـرٍ وَ تَزَفُّــرٍ

يـَدْعُونَ اُمَّهُـم البتولـة فاطمـاً                     دعوى الحزين الواله المُتَحيِّرُ

يـا اُمَّنـا هَذا الْحُسَيْـنُ مَجـدلاً                     مُلْقى‏ عَفيـراً مَثْـلُ بَـدر فرهر

وَ عَبيدُكُمْ سَيْفُ فَتى‏ ابن‌عُمَيرة                     عَبْـدٌ لِعَبْدٍ عَبِيـد حِيدَر قَنْبَرُ[15]

در اشعار فوق دو بار به نام رقيّه اشاره شده است.

در ادامه به دو داستان مستند برای اثبات وجود حضرت بیان می‌کنیم.

1. داستان آب گرفتگی قبر حضرت رقیه(علیها السلام)

مرحوم آيت الله حاج ميرزا هاشم خراساني در منتخب التواريخ[16] مي‌نويسد:

عالم جليل، شيخ محمّد علي شامي که از جمله علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جدّ امّي بلاواسطه من، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقي، که نَسَبش منتهي مي شود به سيّد مرتضي علم الهدي و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند. شبي دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد که فرمود به پدرت بگو به والي بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده، و بدن من در اذيّت است؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير کند. دخترش به سيّد عرض کرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثري نداد. شب دوّم، دختر وسطي سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت، و او همچنان ترتيب اثري نداد. شب سوم، دختر کوچکتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت، ايضا ترتيب اثري نداد. شب چهارم، خود سيّد، مخدّره[17] را در خواب ديد که به طريق عتاب فرمودند: «چرا والي را خبردار نکردي؟»

صبح سيّد نزد والي شام رفت و خوابش را براي والي شام نقل کرد. والي امر کرد علما و صلحاي شام، از سنّي و شيعه، بروند و غسل کنند و لباس‌هاي نظيف در بر کنند، آنگاه به دست هر کس قفل درب حرم مقدّس باز شد همان کس برود و قبر مقدّس او را نبش کند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير کنند.

بزرگان و صلحاي شيعه و سنّي، در کمال آداب غسل نموده و لباس نظيف در برکردند. قفل به دست هيچ يک باز نشد مگر به دست مرحوم سيّد ابراهيم. بعد هم که به حرم مشرّف شدند، هر کس کلنگ بر قبر مي زد کارگر نمي‌شد تا آنکه سيّد مزبور کلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر کنده شد. بعد حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند، ديدند بدن نازنين مخدّره ميان لحد قرار دارد، و کفن آن مخدّره مکرّمه صحيح و سالم مي باشد، لکن آب زيادي ميان لحد جمع شده است.

سيّد بدن شريف مخدّره را از ميان لحد بيرون آورده بر روي زانوي خود نهاد و سه روز همين قِسم بالاي زانوي خود نگه داشت و متصل گريه مي‌کرد تا آنکه لحد مخدّره را از بنياد تعمير کردند. اوقات نماز که مي‌شد سيّد، بدن مخدّره را بر بالاي شيء نظيفي مي‌گذاشت و نماز مي‌گزارد. بعد از فراغ باز بر مي‌داشت و بر زانو مي‌نهاد تا آنکه از تعمير قبر و لحد فارغ شدند. سيّد، بدن مخدّره را دفن کرد و از کرامت اين مخدّره در اين سه روز سيّد، نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجديد وضو. بعد که خواست مخدّره را دفن کند، سيّد دعا کرد. خداوند پسري به او مرحمت فرمود مسمّي به سيّد مصطفي.

در پايان، والي تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثماني نوشت و او هم توليت زينبيّه و مرقد شريف رقيّه و مرقد شريف امّ‌کلثوم و سکينه عليهماالسلام را به سيّد واگذار نمود.

2. داستان گزیدن مار

مرحوم آيت الله سيّد هادي خراساني نيز در کتاب معجزات و کرامات ماجرايي را نقل مي‌کند که مؤيد قضيّه فوق است. وي مي‌نويسد:

روي پشت بام خوابيده بوديم که ناگهان مار دست يکي از خويشان ما را گزيد. وي مدّتي مداوا کرد ولي سود نبخشيد. آخر الامر جواني به نام سيّد عبدالامير نزد ما آمد و گفت: کجاي دست او را مار گزيده است؟ چون محل مار زدگي را به او نشان داد، بلافاصله دستي به آن موضع زد و به کلّي محل درد خوب شد. سپس گفت: من نه دعايي دارم و نه دوايي؛ فقط کرامتي است که از اجداد ما به ما رسيده است: هر سمّي که از زنبور يا عقرب يا مار باشد اگر آب دهان يا انگشت به آن بگذاريم خوب مي‌شود. جهتش نيز اين است که جدّ ما، در شام موقعي که آب به قبر شريف حضرت رقيّه علیها السلام افتاد جسد حضرت رقيّه عليهاالسلام را سه روز روي دست گرفت تا قبر شريف را تعمير کردند، و از آنجا اين اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسل مانده است.[18]

حضرت رقيه عليهاالسلام در کلام بزرگان و مراجع عظام تقليد 

در پي القاي شبهات بي‌اساس از سوي برخي افراد ناآگاه درباره وجود مقدس حضرت رقيه بنت الحسين عليهماالسلام، مراجع عظام تقليد و علماي بزرگ عصر ما تاكيد كردند تشكيك در اصل وجود مقدس حضرت رقيه عليهاالسلام، نه تنها ظلم به آن مظلومه و پدر بزرگوار ايشان، بلكه ظلم به اهل بيت عليهم السلام است. از اين رو بر آن شديم تا در اين نوشتار نظرات بزرگان و مراجع عظام تقليد را درباره اين وجود نوراني از نظر بگذرانيم.

آيت الله العظمي ميرزا جواد تبريزي (ره)

متن سخنرانى آيت الله العظمي ميرزا جواد تبريزي (ره) در حرم حضرت رقيه عليهاالسلام در سال 1381ش:

مزار کنونى حضرت رقيه بنت الحسين عليهماالسلام در شام، از اول مشهور بوده، گويا حضرت امام حسين عليه السلام نشانى را از خود در شام به يادگارى سپرده است، تا فردا کسانى پيدا نشوند که به انکار اسارت خاندان طهارت عليهم السلام و حوادث آن بپردازند، اين دختر خردسال گواه بزرگى است بر اينکه در ضمن اسيران، حتى دختران خردسال نيز بوده‌اند، ما ملتزم به اين هستيم که بر دفن حضرت رقيه عليهاالسلام در اين مکان شهرت قائم است، حضرت عليهاالسلام در اين مکان جان سپرده و دفن شده است. ما به زيارتش شتافتيم، و بايد احترام او را پاس داشت.

دفن اين طفل خردسال در شام گواه بزرگ و نشان قوى از اسارت خاندان طهارت، و ستم روا داشته بر ايشان دارد، آن ستمى که تمام پيامبران از آدم تا خاتم بر آن گريستند، تا آنجا که خدا، عزاى امام حسين عليه السلام را بر آدم خواند، از اين رو احترام اين مکان لازم است، به سخنان فاسد گوش فرا ندهيد، و به سخنان باطلى که می‌گويند: رقيه عليهاالسلام طفلى خردسال بيش نبود، گوش فرا ندهيد، مگر على اصغر عليه السلام کودک خردسال نيست که در روز قيامت شاهدى خواهد بود، و موجب آمرزش گنهکاران شيعه خواهد شد ان شاء الله تعالى.

بنابراين بر همه واجب است احترام اين مکان (محل دفن حضرت رقيه عليهاالسلام) را داشته باشند، و به سخنان فاسد و بيهوده‌اى که از گمراهى شياطين است، گوش فرا ندهند و اعتنايى نکنند. ما با زيارت دختر امام حسين عليه السلام به خداوند متعال تقرب می‌جوييم، آن دخترى که خود مظلوم بود، و خاندان وى همه مظلوم بودند.[19]

آيت‌الله‌العظمي مکارم شيرازي

این مطلب که دختر کوچکی از امام حسین علیه السلام در شام رحلت فرمودند مطلب مسلمی است اما این که نام او رقیه بوده یا فاطمه یا نام دیگری داشته مورد اختلاف است.[20]

 آيت‌الله‌العظمي نوري همداني

در کتاب‌هايي چون کامل بهائي و نفس‌المهموم و کتاب‌هاي معتبر ديگر دختر خردسالي که برخي نام او را «رقيه» ناميده‌اند و در شام به شهادت مي‌رسد، براي امام حسين‌ عليه السلام ذکر کرده‌اند و اگر کسي براي آن حضرت نذر کند، بايد آن را ادا نمايد و مضجع موجود در دمشق متعلق به آن حضرت است.[21]

آيت‌الله‌العظمي مظاهري

همين جا که به عنوان مرقد حضرت رقيه عليها‌السّلام مشهور است، مرقد اوست و تشکيک کردن يک ظلم است آن هم ظلم به بچه مظلوم امام حسين عليه‌السّلام و همين شهرت راجع به مرقد مطهر حضرت زينب علیها السلام نيز هست و تشکيک در آن ظلم به حضرت زينب علیها السلام است و ظلم به حضرت زينب گناهش خيلي بزرگ است و ما در اين گونه موارد نظير سيادت اشخاص و قبور بزرگان چيزي جز شهرت نداريم و اين شهرت در نظر همه فقها حجت بوده و هست.[22]

استاد شهيد مرتضي مطهري (ره)

و اما نظر استاد شهید مطهری در فصل پنجم از بخش دوم کتاب حماسه حسيني،[23] در مبحث تحريفات لفظي، را می‌توان اینگونه تحلیل نمود که اين بخش از کتاب حماسي حسيني مربوط به يادداشت‌هاي استاد شهيد می‌باشد که در واقع فيش‌هاي تحقيقاتي ايشان بوده که قصد داشته‌اند بعدها راجع به آنها تحقيق نمايند تا به نتيجه نهايي و قطعي برسند. چنانکه در ميان اهل پژوهش و تحقيق مرسوم است. ولي متأسفانه ناشر محترم آثار ايشان- همانطورکه در مقدمه کتاب نيز تذکر داده است- اين يادداشت‌هاي خام را که هنوز در آنها تحقيق صورت نگرفته است، در کنار سخنراني‌هاي استاد که ديدگاه‌هاي نهايي ايشان بوده، به چاپ رسانده است و اين دستاويزي براي برخي اشخاص کم اطلاع و بعضاً معاند قرار گرفته است. بنابراين از اين يادداشت‌هاي استاد فرزانه نمي‌توان ادعا کرد که ايشان وجود چنين دختري از سالار شهيدان را نفي نموده‌اند.

شکي نيست که دختر کوچکي از امام حسين‌ عليه السلام در شام از دنيا رفت و در آنجا دفن شد و حرم فعلي منسوب به همان دختر است، اما اين که نام آن دختر «رقيه» بوده يا نام ديگري داشته در بين دانشمندان اسلامي اختلاف نظر وجود دارد، هر چند معروف اين است که نامش رقيه است.

حجت السلام و المسلمین فاطمی نیا هم می‌فرمایند:

توضیحی عرض می‌کنم. توضیح این است که ببیند ما در اسم این نازدانه اصراری نداریم. ببینید! یک وقت بیایی بگویی که اصلا امام حسین همچنین بچه‌ای نداشت. نه! این خلاف تحقیق است. این سه ساله این نازدانه که قبر نازنینش در دمشق است این دختر امام حسین بوده است. منتها ظلم ظالمان- که خدا از آنها نگذرد- این قدر زیاد بوده که شما می‌بینید ما در اثر این ظلم‌ها چقدر اختلاف در همان تاریخ وفات داریم. اختلاف در تاریخ ولادت داریم. خب حالا امکان دارد که ظلم به جایی برسد که اسم نازدانه‌ای هم تحریف هم بشود محو بشود بالاخره هر چی بوده اسمش را ما نمی‌دانیم. من همیشه می‌گویم سه ساله ابی عبدالله. بعضی‌ها می‌گویند رقیه. حالا شاید هم رقیه بوده این را هم کسی  نمی‌تواند ردش بکند. شاید اصلا رقیه نبوده و اسم دیگری داشته ما نمی‌دانیم محو شده و ظلم آن را از بین برده است... ما می‌گوییم سه ساله- نازدانه- جان ما به قربانش.[24]

بنابراین می‌توان این سؤال را که آيا نبودن نام حضرت رقيّه علیها السلام در ميان فرزندان امام حسين عليه السلام در کتاب‌ها و متون قديم- مانند: ارشاد مفيد، اعلام الوري، کشف الغمّه و دلائل الامامه طبري- بر نبودن چنين دختري براي امام حسين عليه السلام دلالت ندارد را اینگونه پاسخ داد:

1. در آن عصر، به دليل اندک بودن امکانات نگارش از يک سو، تعدّد فرزندان امامان از سوي ديگر، و سانسور و اختناق حکومت بني اُميّه که سيره نويسان را در کنترل خود داشتند و بالاخره عدم اهتمام به ضبط و ثبت همه امور و جزئيات تاريخ زندگي امامان موجب شده که بسياري از ماجراهاي زندگي آنان در پشت پرده خفا باقي بماند؛ بنابراين ذکر نکردن آنها دليل بر نبود آنها نخواهد شد.

2. گاهي بر اثر همنام بودن، وجود نام رقيّه در يک خاندان موجب اشتباه در تاريخ شده و همين مطلب، امر را بر تاريخ نويسان اندک آن عصر، با امکانات محدودي که داشتند، مشکل مي‌نموده است.

3. گاهي بعضي از دختران دو نام داشتند؛ مثلا طبق قرائني که خاطر نشان مي‌شود به احتمال قوي، همين حضرت رقيّه را فاطمه صغيره مي‌خواندند، و شايد همين موضوع، باعث غفلت از نام اصلي او شده باشد.

4. چنانکه قبلا ذکر شد و بعد از اين نيز بيان مي‌شود، بعضي از علماي بزرگ از قدما، از حضرت رقيّه به عنوان دختر امام حسين ياد کرده‌اند و شهادت جانسوز او را در خرابه شام شرح داده‌اند. پس بايد نتيجه گرفت که بايد کتابها و دلايلي در دسترس آنها بوده باشد که بر اساس آن، از حضرت رقيّه سخن به ميان آورده‌اند؛ کتابهايي که در دسترس ديگران نبوده است، و در دسترس ما نيز نيست.

بنابراين ذکر نشدن نام حضرت رقيّه در کتب حديث قديم هرگز دليل نبودن چنين دختري براي امام حسين عليه السلام نخواهد بود، چنانکه عدم ثبت بسياري از جزئيات ماجراي عاشورا و حوادث کربلا و پس از کربلا در مورد اسيران، در کتابهاي مربوطه، دليل آن نمي شود که بيش از آنچه درباره کربلا و حوادث اسارت آن نوشته شده وجود نداشته است.[25]

کرامات حضرت رقیه علیها السلام

از حضرت رقیه علیهاالسلام و مرقد مطهر آن حضرت، در طول تاریخ، کرامات متعددی بروز کرده است که قبلا در بحث اثبات وجود ایشان، به برخی از آنها اشاره کردیم و اینک به چند کرامات شگفت دیگر اشاره می‌کنیم.

1. ‏بچه‌‏دار شدن در اثر توسل به حضرت رقيه علیها السلام

عالم متقي و پرهيزگار، حضرت حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاي مرتضي مجتهدي سيستاني از مدرسين حوزه‏ي علميه‏ي قم از آقاي حاج صادق متقيان، ساکن شهر مشهد مقدس، که از خدمتگزاران دربار امام حسين عليه‏السلام است، در ماه محرم الحرام سال 1418 ه.ق چنين نقل می‌کنند:

شش سال از ازدواج دخترم گذشت و در اين مدت داراي فرزند نشده بود، مراجعه به دکترهاي متعدد و عمل به نسخه‏هاي زياد، سودي نبخشيده بود. تا اينکه در ماه صفر سال 1417 ه.ق عازم سوريه شدم. قبل از حرکت من، مادرش گهواره‏ي کوچکي درست کرد و به من گفت: آن را به ضريح مطهر حضرت رقيه عليهاالسلام ببند، تا از نگاه لطف‏آميز آن بزرگوار بهره‏مند شويم و حاجتمان روا شود.

من گهواره‏ي کوچک را با خود به شام بردم. در شام به زيارت حضرت رقيه عليهاالسلام، دختر سه ساله‏ي امام حسين عليه‏السلام، رفتم و وارد دربار باعظمت و غم‏انگيز آن حضرت شدم. حرم آن مظلومه طوري است که همه‏ي زيارت کنندگان را تحت تأثير قرار مي‏دهد. گهواره را نزديک ضريح بردم، و با توجه و اميد، آن را به ضريح نوراني آن حضرت بستم.

شخصي که آنجا ايستاده و نظاره‏گر کارهاي من بود، گفت: شما ديگر چرا به اين گونه کارها اعتقاد داريد؟ گفتم: اعتقاد من به شخص حضرت رقيه عليهاالسلام است، نه به گهواره؛ و اين گهواره را وسيله‏ي اظهار اعتقاد عقيده‏ي خود به آن بزرگوار قرار داده‏ام. تا از طريق آن، توجه حضرت رقيه عليهاالسلام را به خود جلب کنم. هر کسي به قدر معرفت خود کار مي‏کند و معرفت من در اين حد است، نه در حد عظمت آن بزرگوار.

پس از زيارت مرقد اهل بيت عليهم‏السلام در شام، به ايران بازگشتم. هنوز چند روز بيشتر نگذشته بود که مادرش گفت: بايد دخترمان به آزمايشگاه برود، تا يقين کنيم که آيا حضرت رقيه عليهاالسلام حاجت ما را از درگاه الهي گرفته است يا نه؟

پس از آزمايش، جواب مثبت بود؛ معلوم شد با يک گهواره‏ي کوچک، اميد و اعتقاد خود را به آن بزرگوار نشان داده‏ايم و نظر لطف آن حضرت را به سوي خود جلب کرده‏ايم. اينک، دخترم کودکي در گهواره دارد![26]

2. طبيعي شدن زايمان زن فرانسوي به برکت حضرت رقيه(علیها السلام)

اين قضيه توسط عالم بزرگوار، آقاي حاج سيد مهدي تاج لنگرودي (واعظ) نقل شده است: يکي از دوستان که اهل منبر و خطابه و گويندگي و از مشاهير است و مکرر به شام و زيارت قبر حضرت رقيه عليهاالسلام رفته است، روزي بر فراز منبر نقل مي‏کرد:

در حرم حضرت رقيه عليهاالسلام، يک زن فرانسوي را ديدند که دو قاليچه‏ ي گرانقيمت به عنوان هديه به آستانه‏ ي مقدسه آورده است. مردم که مي‏دانستند او فرانسوي و مسيحي است، از ديدن اين عمل در تعجب شدند و با خود مي‏گفتند: چه باعث شده است که يک زن نامسلمان به اينجا آمده و هديه‏ ي قيمتي آورده است؟

بالاخره از او علت اين کار را پرسيدند: او در جواب گفت: همان‏گونه که مي‏دانيد، من مسلمان نيستم. ولي وقتي که از فرانسه به عنوان مأموريت به اينجا آمده بودم، در منزلي که مجاور اين آستانه مقدسه بود، مسکن کردم اولين شبي که مي‏خواستم استراحت کنم، صداي گريه شنيدم و چون آن صداها ادامه داشت و قطع نمي‏شد، پرسيدم: اين گريه و صدا از کجاست؟ در جواب گفتند: اين گريه‏ ها از جوار قبر دختري است که در اين نزديکي مدفون شده است. من خيال مي‏کردم که آن دختر امروز مرده و امشب دفن شده است و پدر و مادر و ساير بازماندگان او نوحه‏سرايي مي‏کنند، ولي به من گفتند: الان متجاوز از هزار سال است که از مرگ و دفن او مي‏گذرد! بر شگفتي من افزوده شد که چرا مردم بعد از صدها سال، اينگونه ارادت به خرج مي‏دهند؟! بعد معلوم شد که اين دختر با دختران عادي فرق دارد. او دختر امام عليه‏ السلام است که مخالفين و دشمنان، پدرش را کشته ‏اند فرزندانش را به اينجا که پايتخت يزيد بوده است، به اسيري آورده‏اند و اين دختر در همین جا از فراق پدر، جان سپرده و مدفون گشته است.

بعد از اين ماجرا روي به اينجا آوردم و ديدم که مردم از هر سو عاشقانه مي‏ آيند و نذرها مي‏کنند و هديه ‏ها مي ‏آورند و متوسل مي‏شوند. محبت او چنان در دلم جا گرفته بود که علاقه‏ ي زيادي به او پيدا کردم. پس از مدتي براي زايمان مرا به بيمارستان (زايشگاه) بردند. پزشکان پس از معاينه به من گفتند کودک شما با زايمان غير طبيعي به دنيا مي‏ آيد و ناچار به عمل جراحي هستيم. من همين که نام عمل جراحي را شنيدم، دانستم که در دهان مرگ قرار گرفته ‏ام، خدايا چه کنم؟ خدايا ناراحت و گرفتارم، چه کنم؟ چاره چيست؟ چاره‏اي جز توسل ندارم. بايد متوسل شوم. به ناچار دستم را به سوي اين دختر دراز کردم و گفتم: خدايا به حق اين دختري که در اسارت کتک و تازيانه خورده است و به حق پدرش که امام بر حق و نماينده‏ ي رسولت بوده است و او را ظالمانه کشته ‏اند، تو را قسم مي‏دهم که مرا از اين ورطه‏ ي هلاکت نجات بدهي!

آنگاه خود اين دختر را مخاطب قرار دادم و گفتم: اگر من از اين ورطه‏ ي هلاکت نجات يابم، دو قالیچه‏ ي قيمتي به آستانه‏ ات هديه مي‏کنم! خدا شاهد است که پس از نذر کردن و متوسل شدن، طولي نکشيد که بر خلاف انتظار اطباء و متصديان زايمان، ناگهان فرزندم به طور طبيعي متولد شد و از هلاکت نجات يافتم! من هم به عهد و نذرم وفا کردم و اکنون قاليچه‏ ها را تقديم مي‏کنم.[27]

3. شفاي آقاي احمد اکبري با توسل به حضرت رقيه علیها السلام

حجت الاسلام آقاي سيد شهاب الدين حسيني قمي واعظ، مرقوم داشته ‏اند که: آقاي احمد اکبري، مداح تهراني، براي ايشان جريان شفا گرفتن و آغاز زندگي دوباره‏ ي خود را که از عنايات بي‏ بي حضرت رقيه عليهاالسلام بود، اين گونه تعريف کرده است:

به دردي مبتلا شده بودم که اطبا نااميدم کردند. خلاصه، کميسيون پزشکي تشکيل دادند و بنا شد مرا عمل کنند. قبل از عمل، به من گفتند: ممکن است اين عمل خوب باشد و ممکن است بد باشد. بالاخره عمل کردند و نتيجه‏ ي مثبتي بعد از عمل حاصل نشد. آنها مرا معاينه مي‏کردند و سرانجام روزي به من گفتند: که احتمال مردن تو حتمي است! وصيت کن و با زن و بچه ‏ات ديدار و خداحافظي نما! من هم دست و پايم بسته بود و روي تخت افتاده بودم، به دنبال آنها فرستادم و همه آمدند. وصيت کردم و جريان را به آنها گفتم و با بچه‏ ها ديدار و وداع کردم. از جمله، طفل کوچکي بغلي بود که او را خم کردند و من صورتش را بوسيدم. همه گريان و افسرده از اتاق بيمارستان بيرون رفتند تا براي تحويل گرفتن جسد من و جريان مرگ و دفن و ناله آماده شوند. با همان وضع دردناک، به حضرت رقيه عليهاالسلام متوسل شدم و اشعاري خواندم و ذکر توسلي داشتم. چند لحظه نگذشت که ديدم دختر خانمي مثل ماه پاره، جلوي تخت من حاضر شد و مرا با اسم و شهرت صدا زد و فرمود: برخيز! تعجب کردم. اين کيست که مرا مي‏شناسد و اسمم را مي‏داند؟ با خود گفتم: لابد دختر يکي از هم اتاقي‌هاي من است، که براي احوالپرسي آمده است.

دوباره فرمود: پاشو! گفتم: نمي‏توانم، دست و پايم بسته است و حق حرکت ندارم. فرمود: کجا دست و پاي تو بسته است؟ بلند شو! نگاه کردم، ديدم دست و پايم باز است! فرمود: چرا بلند نمي‏شوي؟ گفتم: عمل کرده ‏ام و نبايد از جا حرکت کنم.گفت: کجا را عمل کرده ‏اي؟ ببينم. نگاه کردم، ديدم اصلا اثري از عمل در بدن من نيست و جاي عمل جوش خورده است، کأنه عملي واقع نشده است! تعجب کردم. پرسيدم شما کي هستيد؟ فرمودند: مگر مرا صدا نکردي، و به من متوسل نشده بودي؟ و ناگهان از نظرم غايب شدند!

با سلامت کامل از تخت برخاستم و لباسم را پوشيدم و بيرون آمدم و جريان کرامت و عنايت بي‏بي را به همه گفتم. من هم در خيلي از منابر و مجالس اين معجزه‏ ي تکان دهنده را نقل کرده ‏ام.[28]

3. شفاي حنجره‏ي مرحوم ميرزا علي محدث‏ زاده

مرحوم حاج ميرزا علي محدث‏ زاده، فرزند محدث عالي مقام حاج شيخ عباس قمي قدس سره که از وعاظ و خطباي مشهور تهران بود، مي‏فرمود:

زماني من به بيماري و ناراحتي حنجره و گرفتگي صدا مبتلا شده بودم، تا جايي که منبر رفتن و سخنراني کردن برايم ممکن نبود. مسلما هر مريضي در چنين موقعيتي به فکر معالجه مي‏افتد. من نيز با در نظر گرفتن طبيبي متخصص و با تجربه، به او مراجعه کردم و پس از معاينه معلوم شد که بيماري آنقدر شديد است که بعضي از تارهاي صوتي از کار افتاده و فلج شده است و اگر لاعلاج نباشد لااقل صعب العلاج است.

طبيب معالج در ضمن نوشتن نسخه، دستور استراحت دادند که تا چند ماه از منبر رفتن خودداري کنم و حتي با کسي حرف نزم و اگر چيزي بخواهم و يا مطلبي را از زن و بچه‏ ام انتظار داشته باشم، آنها را بنويسم. تا در نتيجه‏ ي استراحت مداوم و استعمال دارو، شايد سلامتي از دست رفته مجددا به من برگردد.

البته صبر در مقابل چنين بيماري و حرف نزدن با مردم حتي با زن و بچه، خيلي سخت و طاقت فرساست، زيرا انسان از همه بيشتر احتياج به گفت و شنود دارد، چطور مي‏شود تا چند ماه هيچ نگويم و حرفي نزنم و پيوسته در استراحت باشم؟ در حالي که معلوم نيست نتيجه آن چه باشد! بر همه روشن است که با پيش آمد چنين بيماري خطرناکي چه حال اضطراري به بيمار دست مي‏دهد. اين اضطرار و ناراحتي شديد، آدمي را به ياد يک قدرت فوق ‏العاده مي ‏اندازد. اين حالت پريشاني باعث مي‏شود که اميد انسان، از تمام چاره ‏هاي بشري قطع شود و به ياد مقربان درگاه الهي افتد تا بوسيله ‏ي آنها به درگاه خداوند متعال، عرض حاجت کند و از درياي بي‏ پايان لطف خداوند بهره‏ اي بگيرد.من هم با چنين پيش آمدي، جز توسل به ذيل عنايت حضرت ابي‏ عبدالله الحسين عليه‏السلام چاره‏ اي نداشتم. روزي بعد از نماز ظهر و عصر حال توسل به دست آمد و خيلي اشک ريختم و سالار شهيدان حضرت سيد الشهداء عليه‏السلام را مخاطب قرار دادم و گفتم: يابن رسول الله، صبر در مقابل چنين بيماري براي من طاقت فرسا است! علاوه بر آن، من اهل منبر هستم و مردم از من انتظار دارند من از اول عمر تا به حال علي الدوام منبر مي‏رفتم و از نوکران شما اهل بيت علیهم السلام هستم. ولي حالا چه شده است که يکباره بايد از اين پست حساس، بر اثر بيماي برکنار باشم؟ به علاوه ماه مبارک رمضان نيز نزديک است دعوت‏ ها را چه کنم؟ آقا عنايتي بفرما، تا خدا شفايم دهد!

به دنبال اين توسل، طبق معمول هر روز، خوابيدم. در عالم خواب خودم را در اتاق بزرگي که نيمي از اتاق منور و روشن بود و قسمت ديگر اتاق، کمي تاريک بود؛ ديدم. در آن قسمتي که روشن بود، حضرت مولي الکونين سيدالشهداء اباعبدالله الحسين عليه‏السلام را ديدم که نشسته‏اند. خيلي خوشحال و خوشوقت شدم و همان توسلي را که در حال بيداري داشتم، در حال رؤيا نيز پيدا کردم و به ايشان عرض حاجت نمودم! مخصوصا اصرار داشتم که ماه مبارک نزديک است و در مساجد متعددي دعوت شده‏ام، ولي با اين حنجره‏ي از کار افتاده چطور مي‏توانم منبر روم و سخنراني نمايم؟ و حال آنکه دکتر مرا منع کرده است که حتي با بچه‏هاي خودم نيز حرفي نزنم! چون خيلي الحاح و تضرع و زاري داشتم، حضرت عليه‏السلام اشاره به من کردند و فرمودند: به آن آقا سيد که دم در نشسته، بگو چند جمله از مصيبت دخترم (حضرت رقيه عليهاالسلام) بخواند و شما کمي اشک بريزيد، انشاءالله تعالي خوب مي‏شوي!

من به در اتاق نگاه کردم، ديدم شوهر خواهرم «آقا مصطفي طباطبائي قمي» که از علماء و خطباء و از ائمه‏ ي جماعت تهران است، نشسته است. فرمان حضرت امام حسين عليه ‏السلام را به او رساندم، ولي ايشان مي‏خواست از ذکر مصيبت خودداري کند! حضرت سيدالشهداء عليه‏ السلام فرمودند: «بخوان روضه‏ ي دخترم را» ايشان مشغول ذکر مصيبت حضرت رقيه عليهاالسلام شد و من هم گريه مي‏کردم و اشک مي‏ريختم. اما متأسفانه بچه‏ ها مرا از خواب بيدار کردند و من با ناراحتي از خواب بيدار شدم و متأسف و متأثر بودم که چرا از آن مجلس پر فيض محروم ماندم؟ ولي دوباره ديدن آن منظره عالي امکان نداشت!

همان روز يا روز بعد، به همان پزشک متخصص مراجعه نمودم. خوشبختانه پس از معالجه، معلوم شد که اصلا اثري از ناراحتي و بيماري قبلي نيست! پزشک که در تعجب بود از من پرسيد: شما چه خورديد که به اين زودي و سرعت نتيجه گرفتيد؟

من چگونگي توسل و خواب خودم را بيان کردم. دکتر قلم در دست داشت و سرپا ايستاده بود، ولي بعد از شنيدن داستان توسلم، بي ‏اختيار قلم از دستش بر زمين افتاد و با يک حالت معنوي که بر اثر شنيدن نام مولي الکونين، امام حسين عليه‏السلام به او دست داده بود؛ پشت ميز طبابت نشست و قطره قطره‏ ي اشک بر رخسارش ريخت. او گريه کرد و سپس گفت: آقا، اين ناراحتي شما جز توسل و عنايات و امداد غيبي، چاره و علاج ديگري نداشت. [29]

4. مسلمان شدن مادر مسیحی

جناب حجت السلام و المسلمین آقای سید عسکر حیدری، از طلاب علوم دینیه حوزه علمیه زینبیه شام چنین نقل کردند:

روزی زنی مسیحی دختر فلجی را از لبنان به سوریه می‌آورد. زیرا دکترهای لبنان او را جواب کرده بودند. زن با دختر مریضش نزدیک حرم با عظمت حضرت رقیه علیها السلام منزل می‌گیرد تا در آنجا برای معالجه فرزندش به دکتر سوریه مراجعه کند، تا اینکه روز عاشورا فرا می‌رسد و او می‌بیند مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر حضرت رقیه علیها السلام آنجاست، می‌روند. از مردم شام می‌پرسد اینجا چه خبر است؟ می‌گویند اینجا حرم دختر امام حسین علیه السلام است. او نیز دختر مریضش را در منزل تنها گذاشته درب اتاق را می‌بندد و به حرم حضرت می‌رود. آنجا متوسل به حضرت رقیه علیها السلام می‌شود و گریه می‌کند، به حدی که غش می‌کند و بیهوش می‌افتد. در آن حال کسی به او می‌گوید بلند شو برو منزل دخترت تنهاست و خدا او را شفا داده است. برخاسته به طرف منزل حرکت می‌کند و می‌رود درب منزل را می‌زند، می‌بیند دخترش دارد بازی می‌کند.

وقتی مادر جویای وضع دخترش می‌شود و احوال او را می‌پرسد، دختر در جواب مادر می‌گوید وقتی شما رفتید دختری به نام رقیه وارد اتاق شد و به من گفت بلند شو تا با هم بازی کنیم. آن دختر به من گفت: بگو بسم الله الرحمن الرحیم تا بتوانی بلند شوی و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم دیدم تمام بدنم سالم است. او داشت با من صحبت می‌کرد که شما درب را زدید، گفت: مادرت آمد. سرانجام مادر مسیحی با دیدن این کرامت از دختر امام حسین مسلمان شد.

5. این دختر سه ساله‌ام رقیه است

جناب حجت الاسلام و المسلمین ذاکر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام آقای حاج شیخ محمد علی برهانی فریدنی کرامتی را به دفتر انتشارات مکتب الحسین علیه السلام فرستاده‌اند و در آن مرقوم داشته‌اند:

در یکی از مجالس سوگواری حضرت سید الشهدا علیه السلام از زبان شیوای خطیب محترم جناب آقای حاج سید عبدالله تقوی که یکی از وعاظ تهران و از اشخاص با اخلاق و نوکران بی‌ریا و عاشق دلباخته جد مظلومش امام حسین علیه السلام بودند، شنیدم که فرمودند:

من چندین سال است که در تهران در مجالس و محافل و منازل منبر می‌روم و افتخار نوکری جد مظلومم، امام حسین علیه السلام، را دارم. یکی از شبها که حدود ساعت 9 شب پس از ختم منبر به منزل بر می‌گشتم صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم، دیدم یکی از دوستان است به بنده فرمود فلان شخص بازاری، به رحمت خدا رفته و فردا بعد از ظهر در فلان مسجد، مجلس ترحیم اوست. من شما را برای منبر رفتن در ختم آن مرحوم به فرزندان متوفی معرفی کرده ام، سر ساعت 3 (یا 4) بعد از ظهر آنجا حاضر و مهیای منبر رفتن باشید. در همان حال بنده به یادم آمد که روز گذشته در خیابان... و کوچه... که نام آنها در حافظه این حقیر نمانده است روضه ماهیانه خانگی خواندم و خانمی در همان مجلس با التماس به من گفتند که فردا عصر در همین ساعت یعنی مثلا ساعت 4 در همین کوچه، خانه روبرو به منزل ما تشریف بیاورید. من حاجتی دارم و نذر کرده ام سفره حضرت رقیه خاتون علیها السلام را بیندازم و شما باید روضه توسل به آن خانم کوچک و عزیز کرده امام حسین علیه السلام را بخوانید. من هم به وی قول دادم که سر ساعت موعود می‌آیم. خلاصه، در تلفن به دوستم گفتم من فردا قول قبلی داده ام در منزلی روضه حضرت رقیه خاتون علیها السلام را بخوانم. دوستم گفت ای آقا، من خواستم خدمتی به شما کرده باشم. شما چه فکر می‌کنید پیش خود فکر کردم که من باید چندین مجلس، روضه حضرت رقیه و حضرت علی اصغر علیهما السلام را بخوانم تا سی تومان پول به من بدهند. این یک تاجر سرمایه دار است که فوت شده، لااقل پول خوبی به من می‌دهند. به هر حال از رفتن به منزل آن زن منصرف شده، رفتم در رختخواب خوابیدم و به خواب رفتم.

در عالم خواب دیدم در خیابان، سر نبش همان کوچه‌ای که دیروز در آنجا روضه خوانده بودم، یک سید نورانی ایستاده و دست یک دختر سه ساله‌ای را هم در دست دارد. با هم سلام و تعارف کردیم و من از او سوال کردم: نام شریفتان چیست و در کجای تهران سکونت دارید؟ پاسخ داد: من در همه مجالس سوگواری خودم حاضر می‌شوم و این دختر هم دختر سه ساله من رقیه علیهاالسلام است. شما، خانواده ما را به مادیات و دنیا نفروشید. چرا این زن را پس از آنکه به وی قول دادید در منزلش روضه بخوانید، چشم انتظار گذاشتید؟ چرا به خاطر اینکه آن حاجی بازاری که فوت شده و وراثش پول بیشتری به تو می‌دهند می‌خواهی خلف وعده بکنی؟ و بنا کرد به شدت گریه کردن و با آن دختر به سمت همان خانه‌ای که آن زن منتظر من بود رفتند.

من بیدار شدم و به دوستم تلفن کردم. حدود ساعت 2 بعد از نصف شب بود. با گریه به او گفتم: فلانی، فردا برای مجلس ترحیم آن حاجی، منتظر من نباشید، که به هیچ وجهی نخواهم آمد. فردا نیز سر ساعت به منزل آن خانم رفتم و روضه مصیبت حضرت رقیه علیها السلام خاتون را خواندم و قضیه را هم روی منبر گفتم هم خودم و هم مستمعین، شدیدا منقلب گشته و گریه بی‌سابقه‌ای بر ما حاکم شد، به طوری که بعد از ختم روضه هم باز همگان به شدت گریه می‌کردیم و بوی عطر خوشی فضای خانه را فرا گرفته بود و من تا به حال چنین حالی در خود ندیده بودم.

6. بگو نامش را حسین بگذارد

حجت الاسلام و المسلمین حامی و مروج مکتب اهل بیت علیهم السلام آقای حاج شیخ محمود شریعت زاده خراسانی، طی نامه‌ای در تاریخ دوم جمادی الثانیه 1418 هجری قمری کرامتی به دفتر انتشارت مکتب الحسین علیه السلام ارسال نموده و مرقوم داشته‌اند:

روزی وارد حرم حضرت رقیه علیها السلام شدم، دیدم جمعی مقابل ضریح مقدس مشغول زیارت خواندن و عزاداری می‌باشند و مداحی با اخلاص به نام حاج نیکویی مشغول روضه خوانی است از او شنیدم که می‌گفت: خانه‌های اطراف حرم را برای توسعه حرم مطهر خریداری می‌نمودند. یکی از مالکین که یهودی یا نصرانی بود، به هیچ‌وجه حاضر نبود خانه خود را برای توسعه حرم بفروشد. خریداران حاضر شدند که حتی به دو برابر و نیم قیمت خانه را از او بخرند، ولی وی نفروخت. بعد از مدتی زن صاحب خانه حامله شده و نزدیک وضع حمل وی می‌شود. او را نزد پزشک معالج می‌بردند، بعد از معاینه می‌گوید: بچه و مادر، هر دو در معرض خطر می‌باشند و خانم باید زیر نظر ما باشد. قبول کردند، تا درد زایمان شروع شد. صاحب خانه می‌گوید: همسرم را به بیمارستان بردم و خودم برگشتم و آمدم درب حرم حضرت رقیه علیها السلام و به ایشان متوسل شدم و گفتم اگر همسر و فرزندم را نجات دادی و شفای آنان را از خدا خواستی و گرفتی خانه‌ام را به تو تقدیم می‌کنم.

مدتی مشغول توسل بودم، بعد به بیمارستان رفتم و دیدم همسرم روی تخت نشسته و بچه در بغلش سالم است. همسرم گفت: کجا رفتی؟ گفتم رفتم جایی کاری داشتم. گفت: نه رفتی متوسل به دختر امام حسین علیه السلام شدی. گفتم از کجا می‌دانی؟ زن جواب داد: من، در همان حال زایمان که از شدت درد گاهی بیهوش می‌شدم، دیدم دختر بچه‌ای وارد اتاق بیمارستان شد و به من گفت: ناراحت مباش، ما سلامتی تو و بچه‌ات را از خدا خواستیم، فرزند شما هم پسر است، سلام مرا به شوهرت برسان و بگو اسمش را حسین بگذارد. گفتم: شما کی هستید؟ گفت: من رقیه علیهاالسلام دختر امام حسین علیه السلام هستم.

از مداح مذکور (حاجی نیکویی) سوال کردم این داستان را از که نقل می‌کنی؟ در جواب گفت: از خادم حرم حضرت رقیه علیها السلام نقل می‌کنم،که خود از اهل تسنن می‌باشد و افتخار خدمتگزاری در حرم نازدانه امام حسین علیه السلام را دارد و پدرش هم از خادمین حرم حضرت رقیه علیها السلام بوده است.

7. دستهای کوچک دارد، ولی گره‌های بزرگ را باز می‌کند

در اواخر ماه مبارک رمضان 1417 هجری قمری سیمای جمهوری اسلامی ایران (به مناسبت روز قدس) سریالی به نام بازمانده نشان داد که قبلا فیلم آن نیز با همین عنوان در سینماهای کشور نمایش داده شده بود. سریال بازمانده، بر محور زندگی یک زن و مرد مسلمان فلسطینی (سعید و لطیفه) دور می‌زند که درجریان کشت و کشتار وحشیانه فلسطینی‌ها توسط اسرائیلی‌ها در سال 1948 در شهر حیفا به نحوی جانگداز به قتل می‌رسند و کودکی شیرخوار (به نام فرحان) از آنها باقی می‌ماند که پس از دو سه روز گرسنگی و تشنگی، همراه با خانه مسکونی پدر و مادرش (سعید و لطیفه) به تصرف و اشغال یک خانواده مهاجر صهیونیست (از اروپای شرقی) در می‌آید.

خانواده صهیونیست، که بچه دار نمی‌شده‌اند، از دیدن بچه در خانه بسیار خوشحال شده او را در اختیار می‌گیرند و نام وی را از فرحان به موشه (تلفظ عبری موسی) تغییر می‌دهند. سرگذشت (فرحان)، نمادی گویا و غم انگیز از اشغال (فلسطین) و سیاست (یهودی کردن) آن از سوی صهیونیست‌های زورگو و اشغالگر است.

چندی بعد مادر بزرگ فرحان (موسوم به صفیه) پس از قتل پسر و عروسش (سعید و لطیفه)، به اسم دایه پیشین کودک خود را به خانه مزبور رسانیده و در صدد بر می‌آید که در اولین فرصت مساعد، نوه خویش (فرحان) را از چنگ صهیونیستها نجات بخشد. دیری نمی‌گذرد که خانواده صهیونیست عزم سفر به یافا می‌کنند قرار می‌شود بچه و صفیه را نیز همراه خود ببرند. وسیله نقلیه مورد نظر، قطاری بود که مقادیر بسیار زیادی مهمات نظامی سرباز اسرائیلی برای کشتار فلسطینی‌های یافا می‌برد.

ماجرا، با فراز و نشیب‌های مهیج خویش، سرانجام به اینجا منتهی می‌شود که مادر بزرگ (صفیه) از سوی همسر مبارز خود (رشید) ماموریت می‌یابد که یک چمدان پر از مواد منفجره را همراه خود به داخل قطار ببرد و در میان راه آن را منفجر سازد و خود با بچه بیرون بپرد. در صحنه بسیار جالب و هیجان‌زای پایانی فیلم، صفیه فرحان را به بهانه تعویض لباس به یک کوپه خالی می‌برد و در آنجا ضامن انفجار چمدان را می‌کشد، سپس کودک را در آغوش فشرده و برای حفظ جان او، که نمادی از فلسطین در بند است، آیه الکرسی می‌خواند و آنگاه در حالی‌که کودک را در بغل دارد از قطار در حال حرکت بیرون می‌پرد: صفیه درجا می‌میرد؛ قطار کمی بالاتر همراه با انبوه مسافران صهیونیست و تسلیحات مرگبارش منفجر می‌شود، و فرحان موسی وارد در چنگ فرعونیان اما در کنف حفظ خداوند تنها و بی‌سرپرست زنده مانده و با شیون خویش، در انتظار جلوه‌ای از لطف الهی باقی می‌ماند...

فیلم بازمانده در سوریه ساخته شده، و هنر پیشه‌های آن تماما سوری و مصری هستند، ولی کارگردان آن یک هنرمند ایرانی به نام آقای سیف الله داد است. بازمانده، برای نخستین بار در جشنواره فیلم دمشق نمایش داده شده و خاصه به دلیل صحنه فینال (پایانی) آن، از سوی طبقات مختلف مردم مورد استقبالی بی سابقه قرار گرفت. به قول کارگردان فیلم[30] (فیلم به 5 نوبت نمایش اضافه کشیده شد. سالن سینمای جشنواره، 300 نفری بود ولی به علت هجومی که مردم برای دیدن فیلم آورده بودند، اینها مجبور شدند که یک سالن 1500 نفره را تدارک ببینند که فیلم را در چند نوبت در آنجا نمایش دادند به اضافه دانشگاه و غیره... بعد از اینکه فیلم جلسات اول و دوم نمایش عادی خود را داشت و انعکاس خیلی شدید مطبوعاتی پیدا کرد، همه مردم شائق شده بودن که این فیلم را ببینند و آن هجوم‌ها به وجود آمد. من به کرات در پایان فیلم شاهد این بودم که زنها با چشمان خیس و گریان بیرون می‌آمدند و مردها با بغض خیلی از کسانی که در قضایای فلسطین استخوان خرد کرده بودند به شدت احساس خوشایند خودشان را با فیلم می‌گفتند)

جالب این است که به گفته آقای سیف الله داد، کارگردان فیلم بازمانده، در خود فیلمنامه و سناریوی فیلم چنین پایان زیبا و بسیار مهیجی پیش بینی نشده بود و کارگردان در یافتن چنین خاتمه دل انگیزی برای فیلم مرهون توسل به حضرت رقیه علیها السلام در دمشق بوده است.

آقای داد، در همان مصاحبه (ص 67) در توضیح ماجرا می‌گوید:

موضوع فیلم (در جریان مطالعات تاریخی و سایر عوامل به شدت تغییر کرد و بعد یک جایی به داستان حضرت موسی پیوند خورد و جنبه گویاتری پیدا کرد و کل سناریو چهار یا پنج بار بازنویسی شد و از اول تا آخر همه چیزش به هم می‌ریخت و دوباره با حوصله آن را می‌نوشتم. فصل فینال چیزی که الان می‌بینیم، فصلی است که من اصلا در سناریو ننوشته بودم. یعنی در اولین نسخه، فیلم در ایستگاه قطار تمام می‌شد. در دومین نسخه، فیلم در قطار در حال حرکت تمام می‌شد. امام موقع فیلمبرداری احساس کردم که ایرادهایی وجود دارد. مثلا رشید، یعنی پدر بزرگ بچه، هم در ایستگاه قطار از بین می‌رفت. بعد در جریان ساخت فیلم، صحنه را با همان دیالوگ‌ها، جابه جا کردم و این برای خودم و بچه‌ها جالب بود که از دیالوگ‌های یک آدم سالم برای یک آدم در حال موت استفاده می‌کردم. یعنی او در حالت عادی می‌گفت که: اگر من نتوانستم چمدان را بگیرم، غسان هست و اگر او نبود مریم هست. ولی در حین اجرا دیدم که چیز خوبی نمی‌شود و بهتر است که زودتر تکلیف رشید را روشن کنم، این را برای دوستان خودم می‌گویم، با توجه به اعتقاداتشان. احساس می‌کردم دیگر نمی‌دانم پایان فیلم را باید چه کار کنم، یعنی سناریو را داشتم ولی برایم کافی نبود.

خیلی فکر کردم، یک یا دو هفته هم بین تمام شدن بخشهای قبلی فیلم و شروع فیلمبرداری در ایستگاه قطار فاصله افتاد. ما فیلمبرداری می‌کردیم ولی بچه‌ها هم می‌دیدند که من با سناریو پیش نمی‌روم و من فقط شب به شب می‌فهمیدم که باید چه کار بکنم و این هم بر می‌گشت به آن که من دچار چنان استیصالی شدم که دست کمی از استیصال خود صفیه نداشت. البته هیچ وقت رفتاری نمی‌کردم که دیگران فکر کنند که من نمی‌دانم چه کار کنم نهایتا به حضرت رقیه علیها السلام متوسل شدم. این توسل و نذرها سبب شد که به نظر خودم، یکی از درخشان‌ترین فینال‌های فیلم ایجاد شود.

در دمشق وقتی برای بار آخر به جشنواره رفته بودم، دیدم که فینال فیلم چه تاثیری روی همه گذاشت و پیداست که در فینال فیلم چیزی خارج از نفس ما به آن خورده است. بعد از جشنواره در جلسه اول، خداحافظی کردم و رفتم به حرم حضرت رقیه برای تشکر کردن. البته این حرف‌ها در عالم سینما و روشنفکرها خیلی معنا ندارد ولی این شد و من آنجا متوجه شدم که می‌شود چیزهایی را از کسانی گرفت که ظاهرا اصلا نبایست به تو بدهند. مثل آن آیه‌ای که می‌گوید اگر بر خدا توکل کنید از جاهایی که حساب نمی‌کنید به شما روزی می‌رسد. به نظر خودم و به نظر تمام بچه‌هایی که فیلم را دیده‌اند خیلی تعجب آور بود که آدمهایی را می‌دیدیم که به نظر می‌آمد هیچ وابستگی مذهبی ندارند ولی فینال فیلم زیر و رویشان می‌کرد و تکانشان می‌داد. این نفس مال حضرت رقیه است و بی معرفتی و ناشکری است اگر این را در یک جایی نگوییم.

راستی آیا تاکنون اندیشیده‌ایم که وجود مرقد مطهر حضرت رقیه و عمه بزرگوارش زینب کبری سلام الله علیهما در شام، به لطف الهی، چه برکاتی از حیث حفظ منطقه از دستبرد صلییون در قرون وسطی و نیز تجاوز صهیونیستهای خون آشام و جلوگیری از اجرای نقشه (نیل تا فرات) آنان در عصر حاضر داشته است؟ و آیا تا کنون برای نجات (قدس) در بند، انسان دلسوخته‌ای دست توسل به این دو گنج پنهان شام زده است؟

آقای سیف الله داد، که گوشه‌ای از قدرت شگرف نازدانه ابا عبدالله الحسین علیه السلام را در یک تجربه معنوی به چشم دیده است، می‌گوید: (من آنجا متوجه شدم که می‌شود چیزهایی را از کسانی گرفت که ظاهرا اصلا نبایست به تو بدهند) آری، رقیه علیها السلام دستهایی کوچک دارد ولی گره‌های بزرگ را باز می‌کند.

 خلق می‌داند که در دانشگه بنت الحسین                دردها را او به اذن الله درمان می‌کند

 باب حاجات است رقیه با دو دست کوچکش              میهمانان را نوازش کرده احسان می‌کند       

«حاجیه خانم قانع»

 


[1]. زندگاني چهارده معصوم عليه السلام مرحوم عمادزاده ج1 ص 633 به نقل از اخبار الطول دينوري، ص262، ابصار العين في انصار الحسين عليه السلام ص 368، کشف الغمه، ج2، ص216 و عوالم جلد امام حسين عليه السلام ص 331 از انتشارات مدرسه الامام المهدي.

[2]. ترجمه ارشاد ج 2 ص 137.

 [3]  ربانی خلخالی، ستاره درخشان شام حضرت رقیه علیها السلام دختر امام حسین علیه السلام، مکتب الحسین

 [4] . رک: الارشاد شیخ مفید، ج2، ص135.

 [5] . درکربلا چه گذشت، ص722.

 [6]  ستاره درخشان شام، ص197؛ به نقل از سرگذشت جان سوز حضرت رقیه، ص9؛ به نقل از معالی السبطین، ج2، ص214.

 [7]  سرگذشت جانسوز حضرت رقيه عليهاالسلام ص 9 به نقل از معالي السبطين ج 2 ص 214.

 [8]  رک: علی ربانی خلخالی، ستاره درخشان شام حضرت رقیه علیها السلام دختر امام حسین علیه السلام، مکتب الحسین، 1376،ص 86

[9]. ابوالفضل هادی منش ، پژوهشی در هویت تاریخی حضرت رقیه (علیهاالسلام) شمیم یاس - اسفند 1383، شماره 24 ، صفحه 32

[10]. اللهوف، سيد بن طاووس، تحقيق شيخ فارس تبريزيان (حسّون)، قم، انتشارات اسوه، 1414 ق، ص 140 و 141 و ستاره درخشان شام، ص 16.

[11]. مقتل الحسين و مصرع اهل بيته وأصحابه في كربلاء، المشتهر بمقتل ابى مخنف، قم، منشورات الرضى، 1362 ش، ص131 و ر.ك: ينابيع المودّة، قندوزى، ص 346 و احقاق الحق، ج11، ص633.

[12]. بحار الانوار، محمّد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج 45، ص 115.

[13]. ستاره درخشان شام، ص21 به نقل از فخرالدین طریحی نجفی، المنتخب للطریحی فی جمع المرائی و الخطب المشتهر بالفخری، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1412ق، ج2، ص436. اعيان الشيعه، سيدمحسن امين، تحقيق سيدحسن امين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1403 ق، ج7، ص 326؛ و ادب الطف، سيدجواد شبّر، بيروت، مؤسسة البلاغ، ج1، ص196.

[14]. فقيه، رجالي، اديب و لغت شناس برجسته شيعه، و صاحب مجمع البحرين.

[15]. سيف از اصحاب بزرگوار امام صادق‏علیه السلام و امام كاظم‏ علیه السلام و از راويان برجسته و مشهور شيعه بوده است كه رجال شناسان بزرگى چون شيخ طوسى در فهرست، نجاشى در رجال، علّامه حلّى در خلاصة الاقوال، ابن داوود در رجال و علّامه مجلسى در وجيزه به وثاقت وى تصريح كرده‏اند.

ابن نديم در فهرست خويش، وى را از آن دسته از مشايخ شيعه مى‏شمارد كه فقه را از ائمه‏ علیهم السلام روايت كرده‏اند. شيخ طوسى در رجال خويش، وى را صاحب كتابى مى‏داند كه در آن از امام صادق علیه السلام روايت نقل كرده است. مرحوم سيّد بحر‌العلوم در الفوائد الرجاليّه ليستى از راويان شهير شيعه، همچون: محمّد بن أبي عمير و يونس بن عبد الرحمان را آورده است كه از وى روايت نقل كرده‏اند. همچنين وى، طبق نقل امام باقر علیه السلام از جمله راويان زيارت معروف عاشورا است. (ر.ك سياهپوشى در سوگ ائمه نور، شيخ على ابو الحسنى (منذر)، ص 140 و 141، به نقل از: ستاره درخشان شام، ص 20.)

[16]. علی ربانی خلخالی، ستاره درخشان شام، ص11و12 به نقل از منتخب التواریخ، میرزا هاشم خراسانی، چاپ و انتشارات علمیه اسلامیه، ص388 باب ششم.

[17]. مخدره در لغت‌نامه‌های فارسی و عربی: به معنای زن با حجاب و پرده نشین و با حیا آمده است.

[18]. كرامات و معجزات، سيد هادى خراسانى، ص 9، به نقل از: ستاره درخشان شام، ص 13.

[19]. www.tabrizi.org/

[20]. http://makarem.ir

[21]. خبرگزاري‌هاي لبيک ، فارس ، تابناک (توسط خبرنگار اداره كل فرهنگي سازمان صداوسيما).

[22]. همان.

[23]. مجموعه آثار، ج 17، ص 586.

[24]. کتاب روضه‌های استاد فاطمی نیا

 [25]  سرگذشت جانسوز حضرت رقيه عليهاالسلام ص13.

 [26] . ستاره درخشان شام، ص276.

 [27] . ستاره درخشان شام، ص267؛ کرامات الحسينيه ج 2، ص 84، به نقل از توسلات، ص161.

 [28] . ستاره درخشان شام، ص272.

 [29] . ستاره درخشان شام، ص261؛ کرامات الحسينيه ج 2، ص 88، به نقل از توسلات ص 168.

[30] . در مصاحبه با مجله نیستان، ش 8، اردیبهشت 1375 شمسی، ص60.