02

 

بسم رب الشهداء و الصدقین

داستان رضا اسماعیلی، جوان شهید افغانستانی مدافع حرم، داستان پیچیده‌ای است.
آقارضا یک جوان افغانستانی ساکن مشهد بود. یک جوان ورزشکار ونائب‌قهرمان وزن ۵۵کیلوگرم پرورش اندام استان خراسان رضوی بود . اوحدودأ ۱۹ سال داشت ودر دانشگاه فردوسی مشهد مشغول تحصیل بود. سوریه که شلوغ شد اوایل بی‌تفاوت بود، هنوز خبری نبود، اما کم‌کم‌ توجهش جلب شد. تا اینکه یک روز شنید حرم خانم زینب(س) را در دمشق تهدید کرده‌اند. گفتند خرابش می‌کنیم و جسارت می‌کنیم و تا نزدیکی‌هایش هم رسیده‌اند. نمی‌دانم شاید دانشگاه بود، شاید هم باشگاه، شاید هم پیش همسر تازه‌عروسش... اما طاقت نیاورد. بلند شد و رفت.چه کار می‌کرد؟ می‌نشست و نگاه می‌کرد؟ هر روز خبرش را می‌شنید که حرم عقیله بنی‌هاشم را تهدید می‌کنند و دم نمی‌زد که سوریه به ما چه مربوط؟ آقارضا رفت به رزم. اما یک عادت داشت بدون سربند «یا علی ابن‌ ابیطالب» به رزم نمی‌رفت.عشقش همین یک سربند بود و با همین سربند هم اسیرش کردند.

 

 

آن روز قرار بود مجتبی بیاید سمت‌شان. مجتبی رفیق چندین و چند ساله‌اش بود. قرار بود بیاید به محلی که آنها منتظرش بودند. آمد اما آنها را پیدا نکرد، رد شد و رفت. رفت تو دل دشمن و زدندنش. آقارضا طاقت نیاورد. ناسلامتی رفیقش بود. زد به دل دشمن.

با همان سربند اسیرش کردند. دشمنان اهل بیت(ع). و اتفاق دوباره تکرار شد؛ «ذبحوا ‌الحسین(ع) من قفاها........»  
آقا رضا دوستانت می‌گویند وقتی حرامی‌هابه سراغت آمده بودند بیسیم را روشن کرده بودند تا ما را زجر دهند.داستان شهادتت را تعریف ‌کردند. شنیده‌ام که شکنجه‌ات کردند تا بد آقایمان علی(ع) را بگویی و نگفتی و سرت را به سرنیزه بلند کردند... سربلندمان کردی آقا رضاحال دوسال از شهادتت می‌گذرد و در ایام دومین سالگرد شهادتت هستیم چند ماه بعد از شهادتت محمدرضای عزیزت به دنیا آمد.او حدودأ ۱۸ ماه سن دارد و بابا را فقط در قاب عکس‌ها دیده...

 

 

 

نظر ها

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

ثبت نظر

نام

ایمیل

وب سایت